تا خود صبح کابوس دیدم. نه از آن کابوس هایی که آخرش فریاد باشد و از خواب بپری و ترسیده باشی. آز آن خواب هایی که انگار افتاده ای در یک کوچه پیچ در پیچ و درمانده ای و دلت می خواهد بازی را بهم بزنی و نمی شود
حالا که اینها را نوشتم یادم آمد که این گم شدن درکوچه های پیچ در پیچ غریبه نامن هم تازگی ها دوباره به کابوس هایم اضافه شده. می خواهم بروم خانه و راه را پیدا نمی کنم و هوا دارد تاریک می شود و هیچ جا را نمی شناسم وهزار بار کوچه را بالا و پایین می کنم و نمی رسم تا از خواب بیدار شوم. خیلی وقت بود که دیگر وسط کوچه های غریبه ای که قرار بود من را به خانه برسانند گم نمی شدم
خانه؟! به گمانم تا از تمام گوشه های ذهنم "خانه روبی" نکنم این کابوس ها هم تمامی ندارند. خسته شدم آنقدر که خواب دیدم تهرانم و خانه خودمان نیستم و می خواهم بروم خانه و نمی شود. یک بار خانه را اجاره داده اند باید از صاحبخانه اجازه بگیرند، یک بار خانه را رنگ و ترمیم کرده اندو من هی کوچه را بالا و پایین می کنم و خانه مان را نمی شناسم و تا یکی می گوید همین است دیگر، از خواب می پرم. یک بار قفل ها عوض شده و کلید من دیگر به در نمی خورد. یک بار آدرس از یادم رفته، یک بار آقای جوادی آنقدر دم در حرف می زند تا بیدارشوم و یک بار هم تو می گویی که نیا.
این یکی از همه بدتر بود.
اما آخرش خوب بود. بالاخره پایم به خانه رسید. خانه خودمان نبود، خانه قدیمی بابا و مامان بود، این را وقتی بیدار شدم فهمیدم. توی خواب ولی خانه خودمان بود و من داشتم همه وسائلم را جمع می کردم که واقعا بروم. همه وسائلم را که نه. خرت وپرت های کوچکی که برایم عزیز بودند و یادگار و نشانه. اتاق ها پر ادمهایی بود که نمی شناختمشان و با مکافات بیرونشان می کردم تا چند دقیقه تنها باشم و وسائلم را بردارم.
خیلی چیزهاعوض شده بود. انگار یکی آمده بود همه چیز را به سلیقه خودش جابه جا و کم زیاد کرده بود.عکس ادمهایی که مدتها است دیگر برایم عزیز که نیستند هیچ، ازشان متنفر هم هستم زده بود روی دیوار اتاقم و قابهایی که رویشان را پوشانده بودم خیلی سال پیش، چیده بود بالای کتابخانه
خوبی اش این بود که نخواستم چیزی را عوض کنم، قرار بود بروم. فقط انهایی که دوست داشتم را بر داشتم.
تعبیرش شاید خوب باشد. شاید این دندان لق دارد می افتد کم کم
راستش این آدمی را که تا اسم "خانه" می آید یک چیزی توی قلبش می شکند و گاه صدای این شکستن را می شود در چشمهایش هم دید خیلی دوست ندارم. نه که دوستش نداشته باشم اما دلم می خواهد یک مدت فراموشی بگیرد. دلم می خواهد اینقدر نازک دل نباشد. که حالا که از خانه زده بیرون اینقدر بهانه نگیرد و روی همین الاکلنگی که هی بالا و پایین می شود، خوش باشد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین