خانم هاویشان

مری که گفت چند روزی می رود سفر تا جای خالی گربه اش را نبیند، نمی دانستم خوب است برایم تنها بودن یا نه؟ تابستان بود و همه رفته بودند خانه و مانده بودیم، من و مری و مینا. مینا که مرد، خانه از قبل هم خلوت تر شد. فکر می کردم مری هم که برود حوصله ام سر می رود، اما آن چند روزی که هیچ کس خانه نبود؛ خوشحال بودم که تنهایم. حتی با بدجنسی تمام خوشحال بودم که مینا هم نیست..
صبح ها لب تاپ را می آوردم پایین، صدای موسیقی را بلند می کردم، و به هیچ کس سلام نمی دادم. بعضی روزها موهایم را شانه نمی کردم که وز شوند، بعضی وقتها بلند بلند گریه می کردم و بعدش هم نمی رفتم توالت اینقدر آب به صورتم بزنم که قرمزی چشمهایم بروند، توضیح هم به هیچ کس نمی دادم. اصلا از توضیح دادن بدم می آید، آدم های زندگی ام آنهایی هستند که خودشان می دادند چرا می خندم و گریه می کنم. "کلمه" مال آدمهای دورتر است که زبان چشم را بلد نیستند، ..
از روزهای تنهایی می گفتم. فقط گریه نبود که، برای خودم بلند بلند آواز می خواندم، آشپزی می کردم به شیوه خودم که همه آشپزخانه را برای یک نیمرو پختن بهم می ریزم. فیلم می دیدم با صدای بلند، کتاب می خواندم دراز کش وسط باغ، با هیچ کس حرف نمی زدم. از همه بهتر همین حرف نزدن بود..
حالا دوباره تنهایم و خوب است این تنهایی، گاهی اوقات آدمها باید روزه سکوت بگیرند. آن دوست مامان که گاهی چهل روز روزه سکوت می گرفت، حتما چند روزی مثل من آدم دور و برش نبوده که حرف بزند و وقتی فهمیده چه مزه ای می دهد لال شدن، این روزه را از خودش اختراع کرده. خیلی خر بودیم که هی مسخره اش می کردیم و هرهر می خندیدیم . بابا می گفت اگر پنج دقیقه بتوانی حرف نزنی جایزه داری، یک دقیقه هم نمی توانستم. پرحرف بودم از بچگی، اینقدر زود حرف افتادم و زیاد حرف می زدم که آقاجون همیشه می ترسید چشم بخورم و لال بشوم
دفعه بعد که رفتم سرخاکش باید بگویم که لال شدن ترس که ندارد هیچ مزه هم دارد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین