بی سرزمین تر از باد

دیشب وقتی که نشد بگویم «خانه من» و برای اضافه کردن آن میم مالکیت هی توضیح دادم و دلیل آوردم و اما و اگر چیدم، فهمیدم که نه میمی وجود دارد و نه خانه ای.
تلخ بود، اما تلخی اش را لازم داشتم برای اینکه هی خیال روی خیال نبافم. ماجرا همان دندان لقی است که دلم می خواست بیافتد.شاید دیگر نه هوای آن گلیم قرمز و سبزم را کنم، نه دیوارهای آبی و خاکی و شمعدان نارنجی ام را و نه حتی آنهمه کتاب و عکس و مجله.
ماجرا ولی فقط این نیست، دلم هوای آنها را نمی کند فقط، آن «خانه» بودنش که اینهمه در خواب و بیداری به آن بند کرده ام، چیز دیگری است. به آن مبل قرمز و روی تختی چهل تکه و فنجان های رنگی ام نیست. شاید چیزی از جنس «تعلق» و «داشتن» باشد، چیزی، جایی که مال تو باشد و تو مال آن باشی
شاید اینکه زیر پایم اینقدر سست است و انگار روی تکه یخی که زیر آفتاب افتاده ایستاده ام، برای همین باشد
سی سالگی برای دوباره ریشه زدن دیر نیست؟ اصلا می خواهم دوباره ریشه بزنم؟ می توانم اصلا؟ آدمی که پاهایش را با هزار ترس و تردید از همه جاهای محکم دنیا برداشته ، می تواند دوباره جاپایش را روی زمین ببیند؟ نمی دانم.
هنوز نمیدانم دلم ساختن یک خانه ای که بشود محکم بگویم «خانه من» را می خواهد یا همین کولی سرگردان بی سرزمین تر از باد را خوش دارم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین