....

می دونی آدم یادش نمیره کی و کجا زخم خورد و دلش شکست و خش برداشت. هیچ وقت یادش نمیره. اما می تونه بفهمه که اون ادمه چش شده بود که اون موقع اونطوری زخم می زد و حتی برنمی گشت بیینه زخمه چقدر عمق داشته.
ماجرای عجیب و غریبیه. آدم نه فراموش می کنه، نه حتی می بخشه، اما درک می کنه که طرف از روی بدجنسی نبوده که زخم زده اشتباه کرده.
اشتباه را نمی شه توجیه کرد، اغلب اوقات معذرت خواهی هم حتی اگه عذرخواهی درکار باشه، مرهم خوبی برای زخم نیست، فقط آدم بعد از حرف زدن، می تونه بفهمه که طرف در چه شرایطی بوده که اونطور رفتار کرده و حواسش نبوده که داره زخم می زنه
طبیعیه که بعد از همچین زخمی، ادم عاقل سپرش را زمین نمی گذاره دیگه؛ به اون آدم از یک مرزی بیشتر نزدیک نمیشه،از یک حدی بیشتر ازش انتظار نداره و کاملا هوای خودش را داره که به طرف اجازه نده که دوباره زخمی اش کنه
اما انگار بعد از حرف زدن درباره اینکه چی شد که ماجرا به اینجا کشید، بعد ازحرف زدن درباره چیزهایی که اسم بعضی هاش را «سوء تفاهم» می گذاریم، اون دلخوری عمیق کمرنگ تر میشه. اینقدر که میشه یک جاهایی حتی با اون آدم دور یک میز مجازی یا واقعی نشست
نمی دونم که میشه دوباره اعتماد کرد یا نه، اما می دونم که میشه دوباره دوست داشت.حتی اگه نوع دوست داشتنه عوض شده باشه ومثل قبل نباشه

نظرات

‏ناشناس گفت…
ببینم بزغاله تو بلدی فکر هم بخونی؟ نمیدونستم. این کاملاً همان چیزی هست که مدام در ذهن من میچرخه و تو گرفتیشو اینجا نوشتیش. فکر من و تو همزاد و یا یک همچین چیزهایی هستیم.
زن ذوزنقه ای گفت…
آدم وقتی بزغاله بشه فکر خوندن هم یاد می گیره دیگه
‏ناشناس گفت…
نمی شه نشست بهتره با همون سوتفاهم موند و کسی رو قضاوت نکرد
باور کن
‏زنی شبیه ذووزنقه گفت…
کسی را قضاوت نکردم.جای زخم را هم نمیشه انکار کرد وقتی درد هست هنوز
دور یه میز نشستن را هم باید یاد بگیریم. سخته البته

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین