این حال من بی توست

دلت مثل سگ تنگ میشه و می خواهی ناله نکنی، زانوی غم بغل نزنی، داد و هوار راه نیاندازی که آی ملت دلم برای یکی تنگ شده و دستم ازش کوتاهه. هی نقاب خنده می زنی به صورتت، هی میزنی به طبل بی عاری و می ری کنار دریا زیر آفتاب برای خودت دراز می کشی کتاب می خونی، توی خیابان های خلوت شهر می دوی و بلند و بلند آواز می خونی، می ری رستوران و کافه های جدید کشف می کنی، می نویسی، کار می کنی، شبها تا دیروقت توی شهر برای خودت خوش می گذرونی، حتی ادم جدید پیدا می کنی برای معاشرت.حتی سفر می ری..
همه این کارها را می کنی که بگی بدون او هم باید زندگی کنم. بعد، وسط همه این لحظه های خوب،همین که یک لحظه می ایستی، همه حجم دلتنگی که با قدرت عقبش زده بودی آوار می شه روی دلت و می دونی هر قدر هم که سر خودت را گول بزنی، جز به دیدنش و گم شدن در آغوشش آرام نمی گیری.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین