سراب

می خوام تعریف کنم که چه مرگم بود اونهمه پریشان بودم، نمی تونم، هی کلمه کم میارم اینقدر که گیجم خودمم هم. اینقدرکه  هیچ چیز ساده نیست.
گاهی به آدمهایی که دو دو تا چهارتای زندگی شون سر راسته غبطه می خورم. دو دو تای من هیچ وقت چهار تا نشده همیشه یا کم آوردم و یا زیاد.
خل می شم آخرش اینقدر که فکر می کنم ته این راه پر پیچ و خم به کجا می رسه. باید آخرش را فراموش کنم اصلا. الان داره بهم خوش می گذره. دم را  باید غنیمت بدونم. نباید اینهمه بترسم که همه سرخوشی راه یک سرابه،  سراب هم که باشه سراب خوبیه  و بلده من را ببره توی هپروت  تا بخندم. 

نظرات

hasti گفت…
بهترین کار همینه. از همین لحظه لذت ببر، و زندگی‌ رو بچش.
سراب دوست داشتنی ترین رویای کسیست که باید برود ، باید .
من هم به همین سراب های دلخوشم .
همین

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین