بعد از هفت سال هر هفته خوابش را دیدن، بالاخره پیداش کردم. بهترین رفیقم بود. از اونایی که برای حرف زدن با او فقط چشمها کفایت می کردند. بعد هفت سال پیدایش کرده ام و می ترسد دوباره دستهایش را توی دستهایم بگذارد و تند تند همه چیز را تعریف کند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین