۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

کمی زندگی

هنوز بلد نیستم اینجا زندگی کنم
خیابان ها را یاد گرفته ام، با بانک و کارهای اداری و خونه اجاره کردن و اینترنت گرفتن و خرید کردن هم همان کارهایی را می کنم که بقیه می کنند، از برنامه های فرهنگی و طبیعت و رستوران ها و معاشرت های گاه و بیگاهش هم کیف می کنم.
ولی زندگی کردن را هنوز بلد نیستم
یک زمانی بود که می دانستم چه کاره ام. از صبح ساعت 8 می زدم بیرون و 9 و 10 شب برمی گشتم خانه و زندگی می کردم. حالا هم خیلی وقتها صبح زود می روم وشب دیر می آیم، اما کم نیست آن تک ثانیه هایی که فکر می کنم گم شده ام یا وسط یکی از خواب های عجیب و غریبم هستم.
یک دفعه وسط شلوغ ترین خیابان شهر، می ایستم و می پرسم من اینجا چه می کنم؟ خیلی وقتها هم آخر شبها وقتی می رسم به کوچه مان و می خواهم بگویم اخیش رسیدم، حس آدمی را دارم که حواسش نبوده و ادرس را اشتباهی آمده و اخر کاری فهمیده اینجا کوچه خودشان نیست. همه اینها سه، چهار ثانیه است ها. اما خب هست و هی تکرار می شود
فقط اینها نیست، این حس غریبی کردن وگم شدن های گاه و بیگاه را گذاشته ام به حساب تبعات طبیعی چیزی که اسمش مهاجرت است، اما اینکه زندگی نمی کنم هنوز اذیتم می کند. یک زمانی فکر می کردم کاری که می کنم مفید است، دارم چیزی را به اندازه نیم میلی متر در حد توان خودم جلو می برم. احساس می کردم یک جزء از یک کل بزرگتر هستم که دارد جلو می رود و جلو می برد.
به اندازه توانم تلاش می کردم و خوشحال بودم. حالا اما، تک و تنها افتاده ام وسط یک جزیره و پاهایم درد گرفته اند اینقدر که ندویده اند.
می دانم که نوشتن تزم را که شروع کنم، این حس نشستن کمتر می شود. می دانم که همین جا هم خیلی وقتها دویده ام. میدانم که من خسته و نفس بریده دو سال پیش به کمی نشستن و نفس گرفتن نیاز داشتم. همه اینها را می دانم. اما این که هنوز اینجا روی روال زندگی کردن به سبک خودم نیافتاده ام را هم نمی توانم فراموش کنم. باید زودتر شروع کنم به زندگی کردن تا آدابش یادم نرفته

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

برگشته ام به شهر کوچکم دوباره، بیست روزی نبودم و حالا که برگشته ام احساس آرامش و امنیت دارم. یک چیزی شبیه برگشتن به خانه. امروز که زندگی دوباره روتین دانشگاه رفتن و ناهار کنار کانال آب خوردن و به مرغ ماهی خوارها و اردگ ها و کبوترها غذا دادن شد، کمی ترسیدم از این همه خوشی و آرامش. گاهی اوقات دلم می خواهد چمدان هایم را در همین شهر هشتاد هزار نفری باز کنم و همینطور آرام و بی صدا ریشه بدوانم. نمی شود اما، حیف. چند هفته دیگر باید از اینجا هم بروم. دلم برایش تنگ می شود می دانم. اصلا اینکه از خوش و آرام بودن این روزهایم می ترسم برای همین است که می ترسم دل ببندم به اینجا.
کم کم دارد برایم از غریبگی درمی اید و شبیه خانه می شود. این را همان اولین باری که بعد از سفری یک ماهه برگشتم و و ماموری که پاسپورتم را مهر می کرد به فارسی به من سلام گفت، فهمیدم. وقتی که به فارسی سلام کرد و به انگلیسی خوش آمد گفت و من بغض کردم از یادآوری هراسی که هربار در گیت فرودگاه تهران داشتم.

همه چیز که خوب پیش می ره و یک طوری شبیه زندگی روتین می شه یه دفعه ای چیزی از جنس ترس شره می شه توی دلم که چرا زندگیه اینقدر زندگی شده اینجا؟ قرارم اینه که غصه خونه ای که دستم بهش نمی رسه را نخورم، اما نمی تونم نترسم وقتی می بینم یه جای دیگه داره یه کمی فقط یه کمی شبیه خونه می شه

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

زنی شبیه من


زنی شبیه ذوزنقه ام
تکثیر و هی تکثیر می شوم
گوشه ایم در پنهان کاری های تو پناه می گیرد
گوشه ی دیگر از لاس شبانه باز می گردد
گوشه ای هم گوشه گیری می کند
هی می خواهد بگوید بیهوده ام بیهوده ای
گوشه ی دیگرم قاه قاه می خندد
و می گوید: بی خیالِ همه
گوشه ی دیگر کمی آنطرف تر
راست ایستاده است و هی می گوید:
دیر است زود باش


و من هول هول می بلعم
همه چیز را می بلعم



گوشه هایم که سخت شبیهِ من هستند
همیشه هم گوشه های ذوزنقه نیستند
گاهی به مربع می مانم
و در آن چهارتاق خفه می شوم
گوشه هایم که به جانِ هم می افتند
قی می کنم
و برای ناتوانی ام دلم می لرزد!

کابوس در خواب

همه جمع شده بودند توی یک کافی شاپ بزرگ در میدان هفت تیر، کافی شاپ داخل یک پاساژ با درهای شیشه ای بزرگ بود، پاساز را تازه زده بودند انگار، یک جایی وسط مانتو فروشی ها، کمی بالاتر از آن ساختمان شیشه ایه غول پیکر شمال میدان که شایعه شده بود بعضی از دستگیر شده های تظاهرات ها را می بردن زیرزمین آنجا، اولش چهار پنج نفری بودیم و داشتیم درباره پوشش خبری یک بیانیه حرف می زدیم. بعد کم کم همه آمدند، همه، یعنی همه آدمهایی که این سالها با هم کار کرده ایم و زندگی.
قرار بود سر یک مسئله ای تصمیم جمعی بگیریم. خیلی وقت بود اینطور یک جا جمع نشده بودیم، اولش خوشحال بودم که دارم همه را یکجا می بینم بعد از مدتها، بعدتر که بگو مگو ها شروع شد زدم بیرون. نمی توانستم نفس بکشم. همه نشسته بودند کف کافی شاپ و چند تایی از غصه اینکه داریم با هم دعوا می کنیم، گریه می کردند،بیرون کافی شاپ روی صندلی های داخل پاساژ که نشسته بودم که دیدم بیرون اوضاع عادی نیست، خیابان پر پلیس های ضد شورش بود. با همان لباس های تیره و باتوم و سپر. انگار یکی راپورتمان را داده بود.
رفتم بیرون که سرکی بکشم. فقط هم این نبود، ترسیده بودم راستش. فکر کردم اگر بگیرندم توی این خرتو خری که هست چکار باید بکنم؟ ایستاده بودم وسط چمن های میدان هفت تیر که صف نیروهای ضد شورش روانه پاساژ شدند. پاهایم قفل شده بود. دلم می خواست داد بزنم، نمی شد، لال شده بودم. همه بچه ها آنجا بودند. همه شان. آنجا بودند و داشتند با هم دعوا می کردند.
میدان هفت تیر پر از آدم و ماشین بود. من چشمهایم سیاهی می رفت ومیله ایستگاه اتوبوس هفت تیر- تجریش را چسبیده بودم
سرم را که بالا بردم دو تا مینی بوس سبز دیدم که سر یه عالمه زن از پنجره هایش بیرون آمده بود و شعار مرگ بر دیکتاتور،
آزادی آزادی، می دادند. تصویر باتون هایی که توی مینی بوس ها بالا و پایین می رفتند هم بود.
مینی بوس ها رفتند توی اتوبان مدرس و صدای شعارهای بچه ها هنوز شنیده می شد. همه شان با هم داشتند فریاد می زدند مرگ بر دیکتاتور. من گوشه میدان، چسبیده بودم به میله ایستگاه اتوبوس، همه آدمهای زندگی ام را داشتند می بردند
آنقدر فریاد زدم که از خواب پریدم، کاش فقط یک کابوس بود.

کابوس در بیداری


وسط قفسه های کتابفروشی سرک می کشم و یک چشمم به باران تند اول پائیز است که صدای هواپیمایی که از آسمان شهر می گذرد و انگار کمی ارتفاعش پایین آمده، قلبم را می لرزاند. تا یادم بیافتد اینجا ایران نیست و بیست سالی است که جنگ تمام شده، همان ترس قدیمی مثل پیچکی نازک می پیچد دورم.
هفت سالم بود که فهمیدم صدای هواپیما ترس دارد. ظهری بودیم. شیفت صبح تازه تمام شده بود و نیم ساعتی مانده بود تا شیفت ما. مثل همیشه زود رفته بودم و با یکی از بچه ها توی حیاط لی لی بازی می کردیم. صدای غرش هواپیما که آمد فکر کردم رعد و برق است. سرم را که بالا بردم به هوای باران، اول صدای انفجار بود، بعد شیشه های مدرسه که همه با هم می لرزیدند. چند خیابان آنطرف تر را زده بودند. مدرسه خالی بود. چند تا کلاس اول و دومی بودند و یکی از کلاس پنجمی ها و بابای مدرسه. کلاس پنجمی هه ما چند تا را برده بود توی یکی از کلاس ها دستش را حلقه کرده بود دورمان و هی می گفت نترسید الان مامان هامون میان دنبالمون. من و سارا محکم دستهای یخ کرده همدیگه را گرفته بودیم. مامان سارا هیچ وقت نیامد دنبالش. بمب افتاده بود وسط حیاطشان. پدر و مادر و خواهرهاش همه رفته بودند زیر آوار.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

هی می نویسم و پاک می کنم آخرسر باز هم پناه می برم به قصه دخترکی که دنبال مادرش می گشت پشت دیوارهای بلند زندان
نوشتن همیشه پناه است، همیشه


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

می شود مثل بچه ها شادی کرد وسط خیابان های شهر وقتی که تو هستی. می شود آن زن پریشان حال و سرگردان و کولی ابدی را خانه جا گذاشت و دخترکی را که می خندد، پاهایش را روی زمین می کشد از سرخوشی و سرپا گوش و چشم است برای لذت بردن، با خود به خیابان برد
با تو که باشم شادی دم دست است و برای لذت بردن نباید عینک به چشمم بزنم و قیافه آدمهای جدی را بگیرم. دستم را می گیری و می بری و من از جاده های پیچ در پیچ کنار دریا، از خیابان های پر از زندگی، از پیرمردی که هتل کالیفرنیا می خواند، از زنی که گوشه یک خیابان تاریک ساز می زند، از قطار سواری و از زندگی سرشار از شادی می شوم. شادی که آرامش دارد . بدون تو همه اینها هست، سرخوشی درک اینها هم هست اما شادی نیست .
رفته ای دوباره و من .... شبیه آدم بزرگ ها شده ام باز. گفته بودم که آدم بزرگ ها را دوست ندارم. دنیایشان غم دارد و من برای یک ذره شادی باید هزار بار همه کوچه پس کوچه ها را گز کنم
هنوز نرفته دلم برایت تنگ شده.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

احساس می کنم دارم می دوم مدام. حتی وقتی هم که نشسته ام و تکان نمی خورم انگار دارم می دوم. آدمی که همیشه در حال دویدن است نمی تواند تصمیم بگیرد.  باید بایستم.
شاید باید بایستم، یک نفس عمیق بکشم. همه سیم هایی که من را به آدمهای دور و نزدیک وصل می کند را برای چند وقت از پریز بیرون بکشم و  ببینم کجا ایستاده ام.
آنقدر از دویدن خسته ام که می ترسم راه رفتن هم سختم باشد. دلم می خواهد لم بدهم یک گوشه و مغزم را از کله ام بیرون بیاورم بگذارم کنار پنجره که هوا بخورد. شاید با قلبم هم همین کار را کردم 

بند