احساس می کنم دارم می دوم مدام. حتی وقتی هم که نشسته ام و تکان نمی خورم انگار دارم می دوم. آدمی که همیشه در حال دویدن است نمی تواند تصمیم بگیرد.  باید بایستم.
شاید باید بایستم، یک نفس عمیق بکشم. همه سیم هایی که من را به آدمهای دور و نزدیک وصل می کند را برای چند وقت از پریز بیرون بکشم و  ببینم کجا ایستاده ام.
آنقدر از دویدن خسته ام که می ترسم راه رفتن هم سختم باشد. دلم می خواهد لم بدهم یک گوشه و مغزم را از کله ام بیرون بیاورم بگذارم کنار پنجره که هوا بخورد. شاید با قلبم هم همین کار را کردم 

نظرات

Hasti.N گفت…
چون زمان میدوه، چون همه چیز به سرعت نور در حرکته و وقتی‌ برای رسیدن نمونده.این دویدن جزٔ از وجود ما شده.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین