می شود مثل بچه ها شادی کرد وسط خیابان های شهر وقتی که تو هستی. می شود آن زن پریشان حال و سرگردان و کولی ابدی را خانه جا گذاشت و دخترکی را که می خندد، پاهایش را روی زمین می کشد از سرخوشی و سرپا گوش و چشم است برای لذت بردن، با خود به خیابان برد
با تو که باشم شادی دم دست است و برای لذت بردن نباید عینک به چشمم بزنم و قیافه آدمهای جدی را بگیرم. دستم را می گیری و می بری و من از جاده های پیچ در پیچ کنار دریا، از خیابان های پر از زندگی، از پیرمردی که هتل کالیفرنیا می خواند، از زنی که گوشه یک خیابان تاریک ساز می زند، از قطار سواری و از زندگی سرشار از شادی می شوم. شادی که آرامش دارد . بدون تو همه اینها هست، سرخوشی درک اینها هم هست اما شادی نیست .
رفته ای دوباره و من .... شبیه آدم بزرگ ها شده ام باز. گفته بودم که آدم بزرگ ها را دوست ندارم. دنیایشان غم دارد و من برای یک ذره شادی باید هزار بار همه کوچه پس کوچه ها را گز کنم
هنوز نرفته دلم برایت تنگ شده.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین