کابوس در خواب

همه جمع شده بودند توی یک کافی شاپ بزرگ در میدان هفت تیر، کافی شاپ داخل یک پاساژ با درهای شیشه ای بزرگ بود، پاساز را تازه زده بودند انگار، یک جایی وسط مانتو فروشی ها، کمی بالاتر از آن ساختمان شیشه ایه غول پیکر شمال میدان که شایعه شده بود بعضی از دستگیر شده های تظاهرات ها را می بردن زیرزمین آنجا، اولش چهار پنج نفری بودیم و داشتیم درباره پوشش خبری یک بیانیه حرف می زدیم. بعد کم کم همه آمدند، همه، یعنی همه آدمهایی که این سالها با هم کار کرده ایم و زندگی.
قرار بود سر یک مسئله ای تصمیم جمعی بگیریم. خیلی وقت بود اینطور یک جا جمع نشده بودیم، اولش خوشحال بودم که دارم همه را یکجا می بینم بعد از مدتها، بعدتر که بگو مگو ها شروع شد زدم بیرون. نمی توانستم نفس بکشم. همه نشسته بودند کف کافی شاپ و چند تایی از غصه اینکه داریم با هم دعوا می کنیم، گریه می کردند،بیرون کافی شاپ روی صندلی های داخل پاساژ که نشسته بودم که دیدم بیرون اوضاع عادی نیست، خیابان پر پلیس های ضد شورش بود. با همان لباس های تیره و باتوم و سپر. انگار یکی راپورتمان را داده بود.
رفتم بیرون که سرکی بکشم. فقط هم این نبود، ترسیده بودم راستش. فکر کردم اگر بگیرندم توی این خرتو خری که هست چکار باید بکنم؟ ایستاده بودم وسط چمن های میدان هفت تیر که صف نیروهای ضد شورش روانه پاساژ شدند. پاهایم قفل شده بود. دلم می خواست داد بزنم، نمی شد، لال شده بودم. همه بچه ها آنجا بودند. همه شان. آنجا بودند و داشتند با هم دعوا می کردند.
میدان هفت تیر پر از آدم و ماشین بود. من چشمهایم سیاهی می رفت ومیله ایستگاه اتوبوس هفت تیر- تجریش را چسبیده بودم
سرم را که بالا بردم دو تا مینی بوس سبز دیدم که سر یه عالمه زن از پنجره هایش بیرون آمده بود و شعار مرگ بر دیکتاتور،
آزادی آزادی، می دادند. تصویر باتون هایی که توی مینی بوس ها بالا و پایین می رفتند هم بود.
مینی بوس ها رفتند توی اتوبان مدرس و صدای شعارهای بچه ها هنوز شنیده می شد. همه شان با هم داشتند فریاد می زدند مرگ بر دیکتاتور. من گوشه میدان، چسبیده بودم به میله ایستگاه اتوبوس، همه آدمهای زندگی ام را داشتند می بردند
آنقدر فریاد زدم که از خواب پریدم، کاش فقط یک کابوس بود.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین