برگشته ام به شهر کوچکم دوباره، بیست روزی نبودم و حالا که برگشته ام احساس آرامش و امنیت دارم. یک چیزی شبیه برگشتن به خانه. امروز که زندگی دوباره روتین دانشگاه رفتن و ناهار کنار کانال آب خوردن و به مرغ ماهی خوارها و اردگ ها و کبوترها غذا دادن شد، کمی ترسیدم از این همه خوشی و آرامش. گاهی اوقات دلم می خواهد چمدان هایم را در همین شهر هشتاد هزار نفری باز کنم و همینطور آرام و بی صدا ریشه بدوانم. نمی شود اما، حیف. چند هفته دیگر باید از اینجا هم بروم. دلم برایش تنگ می شود می دانم. اصلا اینکه از خوش و آرام بودن این روزهایم می ترسم برای همین است که می ترسم دل ببندم به اینجا.
کم کم دارد برایم از غریبگی درمی اید و شبیه خانه می شود. این را همان اولین باری که بعد از سفری یک ماهه برگشتم و و ماموری که پاسپورتم را مهر می کرد به فارسی به من سلام گفت، فهمیدم. وقتی که به فارسی سلام کرد و به انگلیسی خوش آمد گفت و من بغض کردم از یادآوری هراسی که هربار در گیت فرودگاه تهران داشتم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین