کمی زندگی

هنوز بلد نیستم اینجا زندگی کنم
خیابان ها را یاد گرفته ام، با بانک و کارهای اداری و خونه اجاره کردن و اینترنت گرفتن و خرید کردن هم همان کارهایی را می کنم که بقیه می کنند، از برنامه های فرهنگی و طبیعت و رستوران ها و معاشرت های گاه و بیگاهش هم کیف می کنم.
ولی زندگی کردن را هنوز بلد نیستم
یک زمانی بود که می دانستم چه کاره ام. از صبح ساعت 8 می زدم بیرون و 9 و 10 شب برمی گشتم خانه و زندگی می کردم. حالا هم خیلی وقتها صبح زود می روم وشب دیر می آیم، اما کم نیست آن تک ثانیه هایی که فکر می کنم گم شده ام یا وسط یکی از خواب های عجیب و غریبم هستم.
یک دفعه وسط شلوغ ترین خیابان شهر، می ایستم و می پرسم من اینجا چه می کنم؟ خیلی وقتها هم آخر شبها وقتی می رسم به کوچه مان و می خواهم بگویم اخیش رسیدم، حس آدمی را دارم که حواسش نبوده و ادرس را اشتباهی آمده و اخر کاری فهمیده اینجا کوچه خودشان نیست. همه اینها سه، چهار ثانیه است ها. اما خب هست و هی تکرار می شود
فقط اینها نیست، این حس غریبی کردن وگم شدن های گاه و بیگاه را گذاشته ام به حساب تبعات طبیعی چیزی که اسمش مهاجرت است، اما اینکه زندگی نمی کنم هنوز اذیتم می کند. یک زمانی فکر می کردم کاری که می کنم مفید است، دارم چیزی را به اندازه نیم میلی متر در حد توان خودم جلو می برم. احساس می کردم یک جزء از یک کل بزرگتر هستم که دارد جلو می رود و جلو می برد.
به اندازه توانم تلاش می کردم و خوشحال بودم. حالا اما، تک و تنها افتاده ام وسط یک جزیره و پاهایم درد گرفته اند اینقدر که ندویده اند.
می دانم که نوشتن تزم را که شروع کنم، این حس نشستن کمتر می شود. می دانم که همین جا هم خیلی وقتها دویده ام. میدانم که من خسته و نفس بریده دو سال پیش به کمی نشستن و نفس گرفتن نیاز داشتم. همه اینها را می دانم. اما این که هنوز اینجا روی روال زندگی کردن به سبک خودم نیافتاده ام را هم نمی توانم فراموش کنم. باید زودتر شروع کنم به زندگی کردن تا آدابش یادم نرفته

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین