پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2010
هی برایت نوشتم و هی  خط زدم.  کلمه ها با من سرجنگ دارند،می دانی که
اون چیزی که داشت فرو می ریخت، دیشب ساعت 1 صبح یه دفعه ای از فروریختن ایستاد فعلا. عینکم را عوض کردم، هدفون ها را هم از گوشم برداشتم.

هیچ کجا نبودن

یک چیزی داره کم کم تغییر می‌کنه، شاید هم فرو می‌ریزه. توضیحش خیلی سخته، ظاهرا همه چی داره خوب پیش می ره. دانشگاه بالاخره جواب داد، هفته دیگه می رم ثبت نام و بعدش هم کار ویزا. فکر کنم وقت کم نیارم. کار هم خوب پیش می‌ره. حتی بهتر از قبل. هوا خوبه. پارسال همین موقع ها بود که آمدم وهمه اش باد و باران بود. امسال آفتاب هم هست، باران کمتره، باد از آن هم کمتر. من اما برای اینکه آفتاب ببینم، باید خودم را مجبور کنم که برم بیرون. حبس شده ام توی خانه وجز کار کردن برای رادیو که آن را هم مجبورم، هیچ‌کار دیگه ای نمی کنم. قصه زنها را نصفه کاره ول کردم برای اینکه هرچه می نوشتم، آن آواری که سرم خراب شده بود را نشان نمی‌داد. راهش این بود که بروم توی حس وحال همان روزها، جواب هم داد اما نتیجه اش پشیمانم کرد. دو شب مدام کابوس دیدم.از همان کابوس هایی که ماه ها بود دست از سرم برداشته بود، بی خیالش شدم. حالا در عوض شبها خوابم نمی برد. صبح ها دیر بیدار می شوم و عصبی ام. دیشب هم نصفه شبه بیدار شده بودم وهر چه می شمردم صبح نمی شد. راهش این است که بزنم بیرون. که متمرکز شوم روی مقاله ای که قولش را داده ام که بنشین…
بعضی چیزها هست که وقتی میان آدم خودش را یادش میاد. یه چیزهایی مثل درد. نه از اون دردهای عمیق فلسفی و روحی، نه مثلا دست درد یا دندون درد. آدم گاهی یادش می ره که دست داره و توی دهنش 32 (؟؟؟) دندون هست، درد که شروع میشه آدم یادش به خودش می افته، من اینجور وقتها اینقدر محو دردی که آرام توی جونم می پیچه و بالا وپایین می ره می شم که گاه فراموشم می شه دردی را که "درد" داره. بی قراری هم گاه اینطوره، چیزهایی را یادت می یاره که برات بدیهی بودن. انگار نقابت را برداره، آینه بذاره جلوت و مجبورت کنه که زل بزنی توی چشمهای خودت. پاهات را محکم ببنده که راه فرار نداشته باشی. من الان پاهام بسته است، چون چشمام را محکم بستم تا نگاهم به آینه‌هه نیافته. فقط پاهام بسته نیست، دستام هم گیره. برای همینه که نمی تونم بنویسم. نه که اینجا، کلا نمی تونم بنویسم. زنی که آینه گذاشته جلوی روم اصرار داره که همه این فلسفه بافی ها چرته، افسردگی فصلی گرفتم و به غیر از تغییر فصل و باد وابر ومه، صد و سی وشش تا دلیل موجه و عقلانی هم دارم که الان افسرده باشم و حق دارم که افسرده باشم وچند وقت دیگه که حداقل 36 تا دلیل…

راه، راه، راه

حمید هامون راست می‌گفت، آدم گاهی در اوج تمنا از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد، دوست می دارد ، اما در عین حال می خواهد که دوست نداشته باشد، که فراموش کند.
که همه چیز را بگذارد و برود. اسم درست‌ترش شاید فرار باشد. از آن فرارهایی که هیچ مقصدی ‌هم ندارند. که اصلا معلوم نیست آدمی که دارد می رود به کجا می‌خواهد برسد، اگر که رسیدنی در کار باشد
آدم گاهی در اوج تمنا، دلش می‌خواهد برود
چی شده؟ صبوری کردن یادت رفته؟ یا اولین باره که این جاده های لعنتی دیوار می شن برات؟ از مرز و ویزا و هرچی دیوار مرئی ونامرئی در دنیا است، متنفری. می دونم. این را هم می دونم که مرزها هستند وتو هم محکومی که پشتشون منتظر بمونی و برای گرفتن دستای یارت چشم بدوزی به اجازه عبور. بار اولت که نیست؟ هست؟

کابوس من زندگی انها است

هی می نویسم و هی کم است، ناقص است، ابتر است. هی می نویسم و نمی شود آنی که آنطور تکانم داد و لرزاند و از من زنی دیگر ساخت. فقط این نیست که عبور من از آن دالان تاریک و سرد، سه ساله شده است و حافظه ام فراموشکار می شود گاهی. باید خودم را رها کنم در آن روزها و نمی توانم. حتی نمی خواهم. دلیلش هم فقط ترس است. می ترسم. از تصور تمام وکمال خودم در آنجا می ترسم. مثل شهر جادویی بود که می ترسم اگر دوباره واردش شوم، توان بیرون آمدن نداشته باشم. هنوز هم گاهی فکر می کنم آن آدمها، آن زندگی ها، آن اعدام ها،... همه شان یک کابوس تلخ بود. مثل همه کابوس هایی که هر شب می بینم. کابوس نبودند اما..... کابوس من، زندگی آنها است.
اون شاعری که می‌گفت از تو کجا گریزم؟ حتما همین سرگیجه‌های من را داشت که نقشه فرار می‌کشید و راه نمی‌یافت وشاعر شد آخر
هی به خودم می گم طاقت بیار خونه سرپرش فقط سه ماهه. این نود روز را هم که دوام بیاری این دوری و دلتنگی و کلافگی تمام میشه. دارم سر خودم را شیره می مالم. ماجرا فقط دوری و دلتنگی ام برای او نیست، جانم بی قراره. نه که غمگین باشه ها، بی قراره. تقصیر من هم نیست، جهان یک گهواره آرام نیست که من هم مثل کودک درون گهواره فقط بخندم و مثل فرشته ها خوابم ببرد. جهان بی قرار است و جهان ما که اسیر جبر جغرافیایی هستیم بی قرار تر و آشفته تر

رویایی داریم

آخ چه خوبه که سر ایستادن نداری ونمی خندی به من وقتی از رویاهام می گم. چه خوبه که از من می خواهی که یادمون نره که «رویایی داریم» که یادمون باشه نایستیم، مرداب نشیم، نپوسیم، غرق نشیم وسط روزمرگی های زندگی. چه خوبه که برای تو یکی قرار نیست خودم و آرزوهام را توضیح بدهم. چه خوبه که تو هم مثل من «رویایی داری»
بی قرارم الکی، بدون اینکه بهانه درست و حسابی برای بی قراری ام داشته باشه. خودم می دونم که چه مرگمه، هنوز دو هفته نشده دلم برای تو تنگ شده، قرارم اما اینه که غر دلتنگی ات را نزنم. قرارم با خودم اینه که به شکرانه آزادی و سلامتی ات، بخندم همیشه و شاد باشم از بودنت. اما فقط گفتنش آسانه.
راجع به بدیهیات زندگی ام که سوال می کنند یا مجبور می شوم توضیح دهم،همیشه جواب هایم احمقانه اند. اینقدر که بدیهی اند بعضی چیزها و چرا ندارند؟
نوشتن تزم را شروع کرده ام. هنوز قدم های اول است و حسم آمیخته ای است از ترس نوشتن به زبانی دیگر و شوق کار کردن در حوزه ای بکر که دوستش دارم. فکرم هنوز متمرکز کار نیست اما، هنوز وسط زمین و آسمانم و خانه خودم را ندارم. این روزها بیشتر از همیشه شوق خانه ای را دارم که خانه خودمان دو تا باشد، که کتابهایمان را بچینیم روی تاقچه هایش و بساط میزم را علم کنم جلوی یکی از پنجره هایش و صبح تا شب با یک فنجان چای غلیظ بنشینم به نوشتن بیشتر از همیشه به یک خانه برای خودمان فکر می کنم، اما دلم دیگر برای خانه خودمان، تنها خانه ای که مال خودمان دو تا بود، تنگ نمی شود.دیگر حتی یادش هم نمی کنم. نمی دانم کجا آن حسرت عمیق نداشتنش، تمام شد، شاید وسط یکی از آنروزهایی بود که از همه چیز دل کندم که بروم. یکی از همان روزهایی که همه دلبستگی ها را جایی چال کردم که پای رفتن داشته باشم، نرفتم اما. ماندنی که شدم، دیدم دلتنگی هایم جامانده اند. فقط خانه مان نبود، حالا که خوب نگاه می کنم از آن وقت به بعد برای تهران، برای مامان بابا و دخترک، برای ایران حتی کمتر دلتنگی می کنم خوب است که کمتر دلتنگ می شوم. یادشان هستم …
دلم براش تنگ شده. پانزده روز نباید سخت باشه برای منی که 250 روز و 120 روز و 100 روز و 45روز را تاب آورده ام. پانزده روز نباید برای منی که روزهای دور بودنم ازاو بیشتر از روزهای با هم بودنه، سخت باشه، اما سخته.
وسط باران و گرگ و میش هوا زدم بیرون که برایش رضا قاسمی بخوانم: وردی که بره ها می خوانند بار سوم بودم که کتاب را دوره می کردم. فکر کردم شاید خسته شوم، نشدم. کلماتش هنوز سرمستم می کنند و خواندنش برای کسی که جادوی کلمات را می فهمد و اصلا خودش هم شبیه همان آدم های سرگشته ای است که می خواندمشان عیش مضاعف است.
خنده داره آدمی که از راه نوشتن نون درمیاره، از نوشتن بترسه هنوز. از پسش برمیایی . نگران نباش دختر جون

حالت تهوع می گیرم وقتی که مجبور باشم خودم را و سبک زندگی ام را توضیح دهم یا مثلا ازشان دفاع کنم از خودم دلخور می شوم  اینجور وقتها و طول می کشد تا ببخشم خودم را
از دعوا می ترسم. از اینکه آدمها صدایشان را بلند کنند و سر هم داد بزنند، وحشت می کنم. ده دقیقه است آمده ام خانه اما هنوز قلبم تند تند می زند. اگر کسی خانه بود فکر کنم موقع تعریف کردن ماجرا حتما گریه ام می گرفت. اینقدر که ترسیده ام و چند ساعتی را که آنجا بودم، دلم را محکم نگه داشته بودم که هری نریزد زمین. مهمانی دعوت بودم. این روزها حوصله بیرون رفتن ومعاشرت ندارم خیلی. هزار کار و برنامه دد لاین دار سخت دارم و هزار یک کار دیگر که نمی دانم آخرش به کجا می رسد و هیچ چیزش دست من نیست، سرم را گرم کرده ام به کار که ننشینم به فکر وخیال ترسیدن. دعوتم که کردند، دلم می خواست بگویم نمی آیم، اما نشد، نتوانستم. فکر کردم مثل خود من اینجا مهاجرند ودوست و آشنا کم دارند، باید بروم. جلوی در خانه که رسیدم طوری سر هم داد می زدند که صدایشان تا کوچه می آمد. دلم می خواست برگردم که در را باز کردند. زنگ من آتش بس دعوا بود. مهم نیست که حق با کی بود و چرا سر هم فریاد می زدند. مهم این است که من از دعوا می ترسم. از اینکه آدمها یک مرزی از آرامش را رد کنند، احساس عدم امنیت می کنم و دلم می خواهد بروم یک گوشه قایم شوم چن…