تلفن زدم خونه، ساعت 12 شبه به وقت اونجا، ایمجا هنوز سرشبه. می دونم که شبها دیر می‌خوابن.. می دونم که الان بساط چایی‌شون به راهه هنوز. بابا شاعر شده. برام شعرهای تازه‌اش را می خونه. هی می گه پول تلفنت زیاد می‌یاد، هی می‌گم بخون. بیخیال پول تلفن
مامان برام از دخترکوچولویی می‌گه که داره یک سالش می‌شه و من هنوز ندیدمش.کلی با بابا یر به سر هم می ذارن که هنوز بابا هر روز صبح‌ها می رسوندش و عصرها می ره دنبالش. بابا دنبال یه چیزی می گرده و می گم برو گوگلش کن. می زنه زیر خنده که اره باید کامپیوتر یاد بگیرم. اتاق کوچکم پر صدا می شه. پر خنده. پر صدای مامان که می گه ای ول داری رژیم می گیری. شوخی های بابا که نکن این کارا را لاغر می شی. تلفن را که قطع می کنم دوباره همه جا سوت و کوره.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین