رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
از دعوا می ترسم. از اینکه آدمها صدایشان را بلند کنند و سر هم داد بزنند، وحشت می کنم. ده دقیقه است آمده ام خانه اما هنوز قلبم تند تند می زند. اگر کسی خانه بود فکر کنم موقع تعریف کردن ماجرا حتما گریه ام می گرفت. اینقدر که ترسیده ام و چند ساعتی را که آنجا بودم، دلم را محکم نگه داشته بودم که هری نریزد زمین.
مهمانی دعوت بودم. این روزها حوصله بیرون رفتن ومعاشرت ندارم خیلی. هزار کار و برنامه دد لاین دار سخت دارم و هزار یک کار دیگر که نمی دانم آخرش به کجا می رسد و هیچ چیزش دست من نیست، سرم را گرم کرده ام به کار که ننشینم به فکر وخیال ترسیدن. دعوتم که کردند، دلم می خواست بگویم نمی آیم، اما نشد، نتوانستم. فکر کردم مثل خود من اینجا مهاجرند ودوست و آشنا کم دارند، باید بروم. جلوی در خانه که رسیدم طوری سر هم داد می زدند که صدایشان تا کوچه می آمد. دلم می خواست برگردم که در را باز کردند. زنگ من آتش بس دعوا بود.
مهم نیست که حق با کی بود و چرا سر هم فریاد می زدند. مهم این است که من از دعوا می ترسم. از اینکه آدمها یک مرزی از آرامش را رد کنند، احساس عدم امنیت می کنم و دلم می خواهد بروم یک گوشه قایم شوم
چند باری که آدمهای نزدیکم وقت دلخوری و عصبانیت، صداشان را بالا برده اند، کنترلشان را از دست داده اند،مثل پتکی بوده برایم که هنوز جایش درد دارد. هنوز گاهی از خودم می پرسم فلانی بود که آن روز آنطور فریاد می کشید؟ مثل یک کابوس است انگار. گیرم که دیگر تکرار نشد، گیرم که هزار و یک دلیل و بهانه داشت، هیچ کدامشان چیزی از فشاری که تحمل کردم، کم نمی کند. نه که از صدای بلند و دعوا و فحش دادن بترسم، ترسم از آدمی است که روی رفتارش کنترل نداشته باشد.
پایم را که گذاشته خانه قسم خوردم دیگر هیچ وقت به خانه شان نروم. نه به خانه آنها و نه به هیچ جای دیگری که آدمهایش نتوانند وقت دلخوری و عصبانیت خودشان را کنترل کنند و به جای حرف زدن فریاد بکشند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.