رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
نوشتن تزم را شروع کرده ام. هنوز قدم های اول است و حسم آمیخته ای است از ترس نوشتن به زبانی دیگر و شوق کار کردن در حوزه ای بکر که دوستش دارم. فکرم هنوز متمرکز کار نیست اما، هنوز وسط زمین و آسمانم و خانه خودم را ندارم. این روزها بیشتر از همیشه شوق خانه ای را دارم که خانه خودمان دو تا باشد، که کتابهایمان را بچینیم روی تاقچه هایش و بساط میزم را علم کنم جلوی یکی از پنجره هایش و صبح تا شب با یک فنجان چای غلیظ بنشینم به نوشتن
بیشتر از همیشه به یک خانه برای خودمان فکر می کنم، اما دلم دیگر برای خانه خودمان، تنها خانه ای که مال خودمان دو تا بود، تنگ نمی شود.دیگر حتی یادش هم نمی کنم. نمی دانم کجا آن حسرت عمیق نداشتنش، تمام شد، شاید وسط یکی از آنروزهایی بود که از همه چیز دل کندم که بروم. یکی از همان روزهایی که همه دلبستگی ها را جایی چال کردم که پای رفتن داشته باشم، نرفتم اما. ماندنی که شدم، دیدم دلتنگی هایم جامانده اند. فقط خانه مان نبود، حالا که خوب نگاه می کنم از آن وقت به بعد برای تهران، برای مامان بابا و دخترک، برای ایران حتی کمتر دلتنگی می کنم
خوب است که کمتر دلتنگ می شوم. یادشان هستم ها،بیشتر از قبل حتی، اما ندیدن و نداشتن شان بغض نمی شود راه گلویم را بگیرد. تاثیر دو ساله شدن این سفر است؟ یا تاثیر کلفت شدن پوستم؟شاید هم آهن دلی پیشه کرده اند زنهایم بدون اینکه خبرم کنند
هرچه هست خوب است، این زنی را که بیشتر می خندد و سرخوشانه باد درموهایش می پیچد و بلند بلند آواز می خواند را خوشتر دارم.
شادی اش کامل نیست، هزار و یک دلیل دارد که خنده های سرخوشانه اش را به یک بغض گره بزند، اما همین که خندیدن را از یاد نبرده خوب است

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.