هیچ کجا نبودن

یک چیزی داره کم کم تغییر می‌کنه، شاید هم فرو می‌ریزه. توضیحش خیلی سخته، ظاهرا همه چی داره خوب پیش می ره. دانشگاه بالاخره جواب داد، هفته دیگه می رم ثبت نام و بعدش هم کار ویزا. فکر کنم وقت کم نیارم. کار هم خوب پیش می‌ره. حتی بهتر از قبل. هوا خوبه. پارسال همین موقع ها بود که آمدم وهمه اش باد و باران بود. امسال آفتاب هم هست، باران کمتره، باد از آن هم کمتر. من اما برای اینکه آفتاب ببینم، باید خودم را مجبور کنم که برم بیرون. حبس شده ام توی خانه وجز کار کردن برای رادیو که آن را هم مجبورم، هیچ‌کار دیگه ای نمی کنم.
قصه زنها را نصفه کاره ول کردم برای اینکه هرچه می نوشتم، آن آواری که سرم خراب شده بود را نشان نمی‌داد. راهش این بود که بروم توی حس وحال همان روزها، جواب هم داد اما نتیجه اش پشیمانم کرد. دو شب مدام کابوس دیدم.از همان کابوس هایی که ماه ها بود دست از سرم برداشته بود، بی خیالش شدم. حالا در عوض شبها خوابم نمی برد. صبح ها دیر بیدار می شوم و عصبی ام. دیشب هم نصفه شبه بیدار شده بودم وهر چه می شمردم صبح نمی شد.
راهش این است که بزنم بیرون. که متمرکز شوم روی مقاله ای که قولش را داده ام که بنشینم به درس خواندن. دانستن راه ولی همیشه به رفتن کمک نمی کند. انگار که پاهایم در قیر گیر کرده باشند.
از وقتی که میم گفته بود ترس هایم را بریزم دور و حالا را زندگی کنم، واقعا دور ریخته بودمشان، مثل گربه ای که راه خانه را پیدا کند، برگشته اند دوباره. یکی از زنها می ترسه که بپوسه، مثل درختی که توش پوسیده وهیچ کس نمی بینه و یه دفعه ای بیافته زمین.
دیروز رفتم چمدان هایم را بستم. فقط برای اینکه باید به جای نشستن روی زمین و هیچ نکردن، کاری می کردم. هنوز تا رفتن خیلی مانده، شاید هم نروم اصلا. اما چمدان ها را بسته ام، خیلی چیزها را هم دور ریخته ام که سبک شود زندگی ام. سبک تر از اینی که هست. اگر می شد که به همین زندگی چمدانی عادت کنم و هی نچینم‌شان بالای کمد که آینه دقم شوند، شاید همه چیز آرام می شد دوباره.
نه آرام نمی شد، هیچ وقت نبوده، خوشبخت بوده ام خیلی وقتها، اما آرام نه، همیشه چیزی بوده که بی قرار باشم. شاید فقط همان چند سال بین 10 تا 18 سالگی بود که همه چیز ارام بود. جنگ تمام شده بود. بعد سالها طعم بابا داشتن را مزمزه می کردم وترس هر روزه از دست دادنش گم شده بود. آن شک و تردیدهای لعنتی و دوست داشتنی نیافتاده بود به جانم هنوز. مرگ را نمی شناختم، عاشق نبودم و اینطور مثل کولی های سرگردان دور خودم نمی چرخیدم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین