بعضی چیزها هست که وقتی میان آدم خودش را یادش میاد. یه چیزهایی مثل درد. نه از اون دردهای عمیق فلسفی و روحی، نه مثلا دست درد یا دندون درد. آدم گاهی یادش می ره که دست داره و توی دهنش 32 (؟؟؟) دندون هست، درد که شروع میشه آدم یادش به خودش می افته، من اینجور وقتها اینقدر محو دردی که آرام توی جونم می پیچه و بالا وپایین می ره می شم که گاه فراموشم می شه دردی را که "درد" داره. بی قراری هم گاه اینطوره، چیزهایی را یادت می یاره که برات بدیهی بودن. انگار نقابت را برداره، آینه بذاره جلوت و مجبورت کنه که زل بزنی توی چشمهای خودت. پاهات را محکم ببنده که راه فرار نداشته باشی.
من الان پاهام بسته است، چون چشمام را محکم بستم تا نگاهم به آینه‌هه نیافته.
فقط پاهام بسته نیست، دستام هم گیره. برای همینه که نمی تونم بنویسم. نه که اینجا، کلا نمی تونم بنویسم.
زنی که آینه گذاشته جلوی روم اصرار داره که همه این فلسفه بافی ها چرته، افسردگی فصلی گرفتم و به غیر از تغییر فصل و باد وابر ومه، صد و سی وشش تا دلیل موجه و عقلانی هم دارم که الان افسرده باشم و حق دارم که افسرده باشم وچند وقت دیگه که حداقل 36 تا دلیلش از بین بره، حالم خوب میشه. من ولی نمی تونم صبر کنم. دلم میخواد همین الان تکلیف زندگی ام را روشن کنم وخب به خواستن من که نیست. نه دروغ گفتم اصلا هیچی دلم نمی خواد و مشکل همینه شاید.



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین