کابوس من زندگی انها است

هی می نویسم و هی کم است، ناقص است، ابتر است. هی می نویسم و نمی شود آنی که آنطور تکانم داد و لرزاند و از من زنی دیگر ساخت.
فقط این نیست که عبور من از آن دالان تاریک و سرد، سه ساله شده است و حافظه ام فراموشکار می شود گاهی. باید خودم را رها کنم در آن روزها و نمی توانم. حتی نمی خواهم. دلیلش هم فقط ترس است. می ترسم. از تصور تمام وکمال خودم در آنجا می ترسم. مثل شهر جادویی بود که می ترسم اگر دوباره واردش شوم، توان بیرون آمدن نداشته باشم.
هنوز هم گاهی فکر می کنم آن آدمها، آن زندگی ها، آن اعدام ها،... همه شان یک کابوس تلخ بود. مثل همه کابوس هایی که هر شب می بینم. کابوس نبودند اما..... کابوس من، زندگی آنها است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین