پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2010
هیچ وقت یاد نگرفتم با آدمی که حالش بده، ناامیده، خسته است، چکار کنم. خودم وقتی اینطوری می شم هی به خودم مهربانی می کنم، هوای خودم را دارم، ناز خودم را می کشم و خودم را می برم گردش، سینما، خیابون گردی، رستوران، کافه.... و کم کم خوب می شم. به ادمهای دیگه وقتی اینا را می گم انگار دردشون را نمی فهمم. بعضی راه ها انگار فقط برای خود آدم جواب می ده.

....

دیشب لحظه به لحظه رفتنت را مرور کردم دوباره. هیچی از یادم نرفته هنوز،انگار نه انگار که شد 9 سال . هنوز اخرین باری که با تو تلفنی حرف زدم یادمه. هنوز حسرتش توی دلمه که چرا اینقدر کوتاه بود. چه می دونستم آخرین باره؟از دست دادن تو آخرین چیزی بود که فکرش را می کردم چه می دونستم یه زمانی می‌رسه که بودنت میشه مثل یک خیال دور... 9 سال خیلی زیاده. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم طاقت بیارم. روزهای اول  گیج گیج بودم فقط. رفتنت به ماه که کشید تازه فهمیدم چه آواری سرم خراب شده. فکر می کردم دیگه نمی تونم بخندم، نمی تونم زندگی کنم. نمی تونم نفس بکشم حتی. .. شده بودم یک آدم دیگه، بعد، بعد روزهایی که گمانم بیشتر ازدوسال طول کشید، کم کم دوباره بلند شدم و زندگی کردم. هیچ وقت هم نفهمیدم چطور؟ خنده هام دیگه هیچ وقت مثل قبل نشد. گریه‌‌هام  هم بعد رفتنت بود که شروع شد. آدمی که تا قبل از اون هیچ کس اشکهاش را ندیده بود، بعد از تو دیگه برای گریه کردن حتی بهانه هم لازم نداره و به گمانم کسی نیست که اشکهاش را ندیده باشه حالا.  با همه اینها اما زندگی کردم بعد از تو دوباره و حالا هر وقت کم میارم؛هر وقت زانوهام…

....

گیج و ویجم این روزها و هی اززندگی عقبم می مونم. وضعیت درس و کار و وضع مالی و محل زندگی ام یک دفعه ای با هم تغییر کرده اند و اینقدر ذهنم مشوشه که نمی تونم سریع به موقعیت جدید شیفت کنم.  اینقدر ذهنم مشغوله که حتی نمی تونم درست و حسابی کتاب بخونم یا فیلم ببنیم و یا حتی برم برای خودم کافه نشینی و خیابان گردی.  نزدیک 20 روزه که اومدم شهرجدید و هنوز حتی یک بار هم نشده که بدون لپ تاپی که  توی کوله ام سنگینی می کنه راه افتاده باشم برای خودم یک گوشه شهر که فقط قدم بزنم. اضطراب دارم مدام.  اضطراب جا موندن، نرسیدن و گاهی حتی نتونستن. بیخوده اضطرابم. خودم می دونم. اصلا نگرانی برای آینده‌ای که هنوز نیامده بیخوده.من فقط وقتی می تونم  جلو برم که در حال زندگی کنم. نگران آینده که باشم  لحظه ها را می کشم واز بین می برم.   ولی با همه اینها حق دارم گیج باشم هنوز. کار قبلی ام مدلش تغییر کرده و هنوز نمی دونم همین مدلی قراره ادامه اش بدم یا باز هم تغییر می کنه. بدتر از اون اینکه فیدبکی را که می خوام ازش نمی گیرم و نمی دونم چقدر خوب دارم پیش می رم. خودم هم معیار خوبی نیستم چون اغلب اوقات از کارم نه که ناراضی ب…
عمر بی سرزمین تر از باد بودنم دو ساله شد امروز و بیشتر از دلتنگی، ترس داره این دو ساله شدنش می ترسم چشم بهم بزنم و یه صفر گنده جلوی این دو نشسته باشه. می ترسم عادت کنم به خونه نداشتن، به مسافر بودن، به دوری از آدمهایی که عاشقشون هستم.می ترسم عادت کنم به این نقاب قوی بودنی که زدم روی صورتم.
حال میانه ندارد. یا شاد شاد است، یا خراب خراب

............

تپش قلبم که بالا می ره با دیدن عکسش، قلبم که فشرده می‌شه از فکر کردن بهش، بی قرار که می شم از دیر شنیدن صداش،یادم می افته که خوشبختی داشتن آدمیه که بعد چهار سال هنوز بتونه با چند دقیقه حرف زدن شادم کنه، آرامم کنه و یادم ببره همه چیزهایی را که دلم را پر غم کرده بود

از نبودن ها

مامان اینا دارن آماده می شن که برن حنابندون. دلم می خواست تلفن می زدم و می گفتم گوشی را بذارید روی میز و برید آماده بشین تا من صداتون را بشنوم. نمیشه. دلشون می گیره اگه بفهمن دلم می خواست الان اونجا بودم. برای حنابندون نیستها. حال و هوای این موقع هاشون را دوست دارم. تلفن نمی کنم؛ عوضش چشم هام را می بندم ومی بینم که بابا کت شلوار سرمه ای‌اش را پوشیده و نشسته روی مبل وسطیه روبروی تلوزیون،دختره تازه از حمام آماده بیرون، داره موهاش را سشوار می کشه، روی تختش پر از صندل ها و شال ها و گردن بنداییه که نمی دونه کدومشون را انتخاب کنه وهمزمان داره سر صبر آرایش می کنه. مامان... موهاش را گذاشته باد بخوره وخشک بشه، یه رژ لب مسی کشیده روی لباش و یه مداد مشکی توی چشماش و حالا داره همه جا را دنبال جوراب رنگ پاهاش می گرده و بعدش هم کمد را می ریزه بیرون که صندلهاش را پیدا کنه. چشمام را باز نمی کنم. آماده شدنشون حالا حالا ها طول می کشه. وسطش هی سر به سر هم می ذارن. هی مامان بگه بدو دخترجون دیر شد. دختر جون می گه من که آماده ام خودت بدو. بابا خیلی وقته رفته پای ماشینش و بگمونم داره براشون اس ام اس می فرست…

......

دلش گرفته امروز

گوش می کند

یک اتفاق عجیب وغریبی افتاده که هنوز هم درست و حسابی نمی تونم بفهممش. حتی نوشتنش هم برام عجیبیه اما خب انگار واقعیت داره: من نمی تونم حرف بزنم. یعنی نه علاقه ای به حرف زدن دارم، نه حرف خاصی برای گفتن و اگه از سر ادب و برای ادامه مکالمه نباشه می تونم ساعت ها ساکت باشم و فقط گوش کنم اینقدر این ماجرا عجیبیه و آرام آرام اتفاق افتاده که هنوز خیلی باورم نمیشه این آدمی که می تونه حرف نزنه منم. عجیبیه چون من همیشه هزارتا ماجرا برای تعریف کردن داشتم و کلا ساکت نگه داشتنم هنری بود که از پس هرکسی برنمیامد. طوری که حتی توی جلسه های بازجویی هم با زور و مکافات جلوی خودم را نگه می داشتم که پرحرفی نکنم. حالا اما یک آدم دیگه شده ام اصلا. تا همین یک هفته پیش فکر می کردم ماجرا اینه که در یک شهر کوچکم و دوست و آشنا کم دارم و کسی را نمی بینم و اتفاق خاصی در زندگی ام نمی افته و کم حرف شدنم طبیعیه. امروز اما یک دفعه ای فهمیدم که اتفاقی افتاده، گیرم آنقدر نرم و آهسته که خودم هم نفهمیده ام.  شده ام مثل این آدمهای حکیم که همه تن گوش می شن و فقط خودم میدونم که سکوتم نه از سر حکمت که از سر گم کردن کلماته. اولش موق…

...

چه اتفاقی برای ادم می افته که هی دلتنگی هاش را قورت می ده؟

....

بالاخره چمدان ها را برداشتم و راه افتادم. دلم برای آن شهر فسقلی و  ساحل آرام و خیابان های پر از زندگی‌اش تنگ می شود.نمی دانم دوباره بشود جایی زندگی کنم که آدمهایش بدون بهانه توی ایستگاه اتوبوس یا صف خرید سر صحبت را با تو باز کنند و بنشینند به گپ و گفت یا نه؟ اما شهر جدید را هم دوست دارم. آنجا با همه قشنگی و آرامشش، برایم کوچک بود. آدم زندگی در شهرهای خیلی کوچک نیستم هنوز. شاید هم چون آنجا خیلی تنها بودم کمی سخت گذشت. هر چه که بود یک سال خوب  پر از آرامش  و آزادی و امنیت داشتم. چیزی که مدتها بود از من دریغ شده  بود اینجا را هم دوست دارم، خانه  جدید را بیشتر از قبلی دوست دارم. آن زندگی بین المللی مان که هرکدام از یک گوشه جهان بودیم را دوست داشتم اما ادم آنهمه مقررات سفت و سختی که صاحبخانه وضع کرده بود نبودم و کلافه می شوم  وقتی باید ونباید دورم را بگیرد. هنوز کشف شهر تازه را شروع نکرده ام. باید صبح ها زودتر بزنم بیرون و وسط درس و مشق چهارگوشه شهر را هم ببنیم. باید  دوربینم را بیرون بیاورم. عکس بگیرم. ادم پیدا کنم. فیلم ببنیم. و وسط همین روزهای پادرهوایی که نمی دانم چند ماه  قرار است ای…
دلم یه آغوش گرم می خواد که برهنه برهنه فرو روم در آن و گم شوم اصلا. دلم نوازش می خواد. بوسه می خواد. صدای نفس های گرم و تند می خواد

فراموشی

بالاخره دارم چمدان ها را می بندم. اینجا که آمدم دو تا بودند حالا شده اند پنج تا. فکر می کردم آنی که سبک تر از همه است را برمی دارم و می روم جایی که شاید بشود اسم خانه برایش گذاشت و آرام گرفت. حالا باید هر پنج تا را کول کنم و بروم تا وقتی که نمی دانم کی است منتظر بمانم. برایم نوشته اند لااااااانگ تایم و من از هر انتظاری بیزارم. اصلا هرچیز لانگ تایمی من را یاد آن راهروی لعنتی می اندازد که همیشه می ترسیدم ته نداشته باشد. ال شکل بود و هر بار که از اول راهرو راه می افتادم تا به سر ال برسم که ته راهرو معلوم باشد، هراس این را داشتم که آن دیوار ته راهرو غیب شده باشد و هی بروم و بروم و بروم و تمام نشود. از آن فکرهای مالیخولیایی نبود، خیلی ها آنجا بودند که راهروشان ته نداشت، خیلی ها بودند که پنج سال، ده سال و حتی بیست سال بود که هی راهرو را می رفتند و تمام نمی شد و هیچ کس هم بهشان نمی گفت این لاااااانگ تایمشان کی به سر می رسد. چندتایی شان یکی از آن چهارشنبه های لعنتی به آخر راهرو رسیدند. پاهایشان اما روی زمین نبود دیگر.


لانگ تایم من قرار نیست ته نداشته باشد، کابوس هیچ چهارشنبه لعنتی هم دنبالم ن…
ذوق دیدنش را داشتم و نشد که بروم و حالا باید هی صبوری کنم پا به پای نرفتن. راستش را که بگویم خسته ام. نه که در به دری و بی خانمانی و این همه بی سر و سامانی خسته ام کرده باشد، دوری از تو توانم را بریده. دلم خوش بود که ده روز دیگر در آغوشتم و حالا هی باید به خودم وعده دیدار بدهم....

مثل یه حباب

یه چیزی در من تغییر کرده. آدمی که خدای صبر و حوصبه و انعطاف بود، شده یه حباب شیشه ای نازک که به تقی ترک می خوره یه زمانی معروف بودم به اینکه نه تنها خودم منعطف و از این حرفهام که هرکی با هرکی دعواش می شد و دلخور می شد و این بساط ها من می رفتم گوشه کار را می گرفتم. الان فقط فرار می کنم از این جور فضاها و ترجیحم فقط معاشرت با آدمهاییه که روی اعصابم راه نرن و بفهمن و قضاوت نکنن و تیکه وکنایه ندازن و بازی نداشته باشن نمی دونم تاثیر بالا رفتن سن هست یا تاثیر این چند سال جنگیدن مدام و در جبهه های مختلف.، اما واقعا دیگه نمی کشم با آدمهایی که نمی فهمن من را یا من نمی فهم اونا را سر وکله بزنم و دلم خوشه به همون چند نفری که داریم در صلح ومسالمت، مجازی و واقعی با هم معاشرت می کنیم و از هم انتظارهای عجیب و غریب نداریم

تحریریه

باید گزارش بنویسم و مثل مار دور خودم می پیچم. مشکل نوشتن نیست.مشکل حتی دور بودن از آدمهای گزارش هم نیست. مشکل این است که روزنامه نگار تحریریه می خواهد.تحریریه ای که بشود درباره سوژه ها حرف زد، ایده ها را به بحث گذاشت، گزارش را آنقدر بالا و پایین کرد که آماده انتشار شود و آخرسر هم نشست به نقدش تحریریه که نیست، منم و صفحه سفید و کلمات سیاه و این یک تنه رودر رو شدن با این همه سپیدی و سیاهی آسان نیست دلم تحریریه می‌خواهدددددددددددددددد