فراموشی



بالاخره دارم چمدان ها را می بندم. اینجا که آمدم دو تا بودند حالا شده اند پنج تا. فکر می کردم آنی که سبک تر از همه است را برمی دارم و می روم جایی که شاید بشود اسم خانه برایش گذاشت و آرام گرفت. حالا باید هر پنج تا را کول کنم و بروم تا وقتی که نمی دانم کی است منتظر بمانم. برایم نوشته اند لااااااانگ تایم و من از هر انتظاری بیزارم. اصلا هرچیز لانگ تایمی من را یاد آن راهروی لعنتی می اندازد که همیشه می ترسیدم ته نداشته باشد. ال شکل بود و هر بار که از اول راهرو راه می افتادم تا به سر ال برسم که ته راهرو معلوم باشد، هراس این را داشتم که آن دیوار ته راهرو غیب شده باشد و هی بروم و بروم و بروم و تمام نشود. از آن فکرهای مالیخولیایی نبود، خیلی ها آنجا بودند که راهروشان ته نداشت، خیلی ها بودند که پنج سال، ده سال و حتی بیست سال بود که هی راهرو را می رفتند و تمام نمی شد و هیچ کس هم بهشان نمی گفت این لاااااانگ تایمشان کی به سر می رسد. چندتایی شان یکی از آن چهارشنبه های لعنتی به آخر راهرو رسیدند. پاهایشان اما روی زمین نبود دیگر.


لانگ تایم من قرار نیست ته نداشته باشد، کابوس هیچ چهارشنبه لعنتی هم دنبالم نمی کند، اما از انتظار بیزارم. اصلا آدم صبوری کردن نیستم من، از اول هم نبوده ام. گاهی اوقات هی ادای آدم های صبور را در میارم و بعد که از نقش بازی کردنم خسته شدم می زنم زیر میز کافه و می روم دنبال زندگی ام. حالا نه دلم می خواد نقاب صبوری به چهره بکشم و نه از این آدمهای چوب خط به دست شوم.


فکر رفتن و دلتنگی و جایی که شاید می شد الکی اسم خانه برایش بگذارم و همه متعلقاتش را، بقچه می کنم و می چپانم ته آن چمدانی که خرت و پرت هایم را ریخته ام در آن و قرار است برود گوشه انباری


اصلا دلم می خواهد فراموشی بگیرم چند وقتی. از آن فراموشی های عمیق که آدم فقط و فقط و فقط در حال زندگی می کند و حتی معنی گذشته و آینده را هم از یاد برده است.





نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین