....

بالاخره چمدان ها را برداشتم و راه افتادم. دلم برای آن شهر فسقلی و  ساحل آرام و خیابان های پر از زندگی‌اش تنگ می شود.نمی دانم دوباره بشود جایی زندگی کنم که آدمهایش بدون بهانه توی ایستگاه اتوبوس یا صف خرید سر صحبت را با تو باز کنند و بنشینند به گپ و گفت یا نه؟ اما شهر جدید را هم دوست دارم. آنجا با همه قشنگی و آرامشش، برایم کوچک بود. آدم زندگی در شهرهای خیلی کوچک نیستم هنوز. شاید هم چون آنجا خیلی تنها بودم کمی سخت گذشت.
هر چه که بود یک سال خوب  پر از آرامش  و آزادی و امنیت داشتم. چیزی که مدتها بود از من دریغ شده  بود
اینجا را هم دوست دارم، خانه  جدید را بیشتر از قبلی دوست دارم. آن زندگی بین المللی مان که هرکدام از یک گوشه جهان بودیم را دوست داشتم اما ادم آنهمه مقررات سفت و سختی که صاحبخانه وضع کرده بود نبودم و کلافه می شوم  وقتی باید ونباید دورم را بگیرد.
هنوز کشف شهر تازه را شروع نکرده ام. باید صبح ها زودتر بزنم بیرون و وسط درس و مشق چهارگوشه شهر را هم ببنیم. باید  دوربینم را بیرون بیاورم. عکس بگیرم. ادم پیدا کنم. فیلم ببنیم. و وسط همین روزهای پادرهوایی که نمی دانم چند ماه  قرار است اینجا ماندگار باشم هم زندگی کنم


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین