گوش می کند

یک اتفاق عجیب وغریبی افتاده که هنوز هم درست و حسابی نمی تونم بفهممش. حتی نوشتنش هم برام عجیبیه اما خب انگار واقعیت داره: من نمی تونم حرف بزنم. یعنی نه علاقه ای به حرف زدن دارم، نه حرف خاصی برای گفتن و اگه از سر ادب و برای ادامه مکالمه نباشه می تونم ساعت ها ساکت باشم و فقط گوش کنم
اینقدر این ماجرا عجیبیه و آرام آرام اتفاق افتاده که هنوز خیلی باورم نمیشه این آدمی که می تونه حرف نزنه منم.
عجیبیه چون من همیشه هزارتا ماجرا برای تعریف کردن داشتم و کلا ساکت نگه داشتنم هنری بود که از پس هرکسی برنمیامد. طوری که حتی توی جلسه های بازجویی هم با زور و مکافات جلوی خودم را نگه می داشتم که پرحرفی نکنم.
حالا اما یک آدم دیگه شده ام اصلا. تا همین یک هفته پیش فکر می کردم ماجرا اینه که در یک شهر کوچکم و دوست و آشنا کم دارم و کسی را نمی بینم و اتفاق خاصی در زندگی ام نمی افته و کم حرف شدنم طبیعیه.
امروز اما یک دفعه ای فهمیدم که اتفاقی افتاده، گیرم آنقدر نرم و آهسته که خودم هم نفهمیده ام.
 شده ام مثل این آدمهای حکیم که همه تن گوش می شن و فقط خودم میدونم که سکوتم نه از سر حکمت که از سر گم کردن کلماته. اولش موقع نوشتن بود که هی کلمه ها را گم می کردم و نمی شد که بنویسم و حناق (هناق؟) گرفته بودم و حالا حتی هجاهایشان را هم نمی شناسم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین