از نبودن ها


مامان اینا دارن آماده می شن که برن حنابندون. دلم می خواست تلفن می زدم و می گفتم گوشی را بذارید روی میز و برید آماده بشین تا من صداتون را بشنوم. نمیشه. دلشون می گیره اگه بفهمن دلم می خواست الان اونجا بودم. برای حنابندون نیستها. حال و هوای این موقع هاشون را دوست دارم. تلفن نمی کنم؛ عوضش چشم هام را می بندم ومی بینم که بابا کت شلوار سرمه ای‌اش را پوشیده و نشسته روی مبل وسطیه روبروی تلوزیون، دختره تازه از حمام آماده بیرون، داره موهاش را سشوار می کشه، روی تختش پر از صندل ها و شال ها و گردن بنداییه که نمی دونه کدومشون را انتخاب کنه و همزمان داره سر صبر آرایش می کنه. مامان... موهاش را گذاشته باد بخوره وخشک بشه، یه رژ لب مسی کشیده روی لباش و یه مداد مشکی توی چشماش و حالا داره همه جا را دنبال جوراب رنگ پاهاش می گرده و بعدش هم کمد را می ریزه بیرون که صندلهاش را پیدا کنه.
چشمام را باز نمی کنم. آماده شدنشون حالا حالا ها طول می کشه. وسطش هی سر به سر هم می ذارن. هی مامان بگه بدو دخترجون دیر شد. دختر جون می گه من که آماده ام خودت بدو. بابا خیلی وقته رفته پای ماشینش و بگمونم داره براشون اس ام اس می فرسته که پس کی می ایید؟
دلم برای اون نیم ساعت اول مهمانی هم تنگ شده. برای اون موقعی که خاله ها و بچه هاشون یکی یکی میان و هرکداموشن که وارد می شن همچین همدیگه را می بوسن و سفت بغل می کنن که انگار دو قرن از هم دور بودن. خاله بزرگه خونه اش را عوض کرده، نمی تونم تصور کنم اونجا. حتی یادم نمیاد آخرین باری که همه شون را یک جا دیدم کی بود. تلفن هم نمی کنم. می ترسم مامان دلش بگیره از نبودنم. بذار یادش بره که نیستم.

نظرات

Hasti.N گفت…
خوب مجبوریم تظاهر کنیم و چیزی هم نگیم، تلفن هم نزنیم که دلشون نگیره، اما ما اینجا خیلی‌ هوامون ابری میشه و خیلی‌ وقتها هم گریه می‌کنیم بدون اشک.
‏زنی شبیه ذوزنقه گفت…
اره هستی جان مجبوریم هوای ابری دلمون را برای خودمون نگه داریم

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین