....

دیشب لحظه به لحظه رفتنت را مرور کردم دوباره. هیچی از یادم نرفته هنوز،انگار نه انگار که شد 9 سال . هنوز اخرین باری که با تو تلفنی حرف زدم یادمه. هنوز حسرتش توی دلمه که چرا اینقدر کوتاه بود. چه می دونستم آخرین باره؟از دست دادن تو آخرین چیزی بود که فکرش را می کردم
چه می دونستم یه زمانی می‌رسه که بودنت میشه مثل یک خیال دور... 9 سال خیلی زیاده. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم طاقت بیارم. روزهای اول  گیج گیج بودم فقط. رفتنت به ماه که کشید تازه فهمیدم چه آواری سرم خراب شده. فکر می کردم دیگه نمی تونم بخندم، نمی تونم زندگی کنم. نمی تونم نفس بکشم حتی. .. شده بودم یک آدم دیگه، بعد، بعد روزهایی که گمانم بیشتر ازدوسال طول کشید، کم کم دوباره بلند شدم و زندگی کردم. هیچ وقت هم نفهمیدم چطور؟ خنده هام دیگه هیچ وقت مثل قبل نشد. گریه‌‌هام  هم بعد رفتنت بود که شروع شد. آدمی که تا قبل از اون هیچ کس اشکهاش را ندیده بود، بعد از تو دیگه برای گریه کردن حتی بهانه هم لازم نداره و به گمانم کسی نیست که اشکهاش را ندیده باشه حالا.
 با همه اینها اما زندگی کردم بعد از تو دوباره و حالا هر وقت کم میارم؛هر وقت زانوهام خم می شه توی نبرد زندگی، یاد اون روزهای جهنمی 9 سال پیش می افتم و می دونم کسی که اون روزها را طاقت آورد و زنده موند، از پس هر چیز دیگه ای هم برمیاد
دیشب یه دفعه ای هوات را کردم و یاد روزهای رفتنت افتاده بودم و وسط گریه خوابم برد. دلم می خواست همه اون روزها یه کابوس بود. راستش را که بخواهی هنوز امید دارم که برگردی. 
هنوز بعد از نه سال خیلی شبها خواب می بینم که برگشتی و با اون خنده های شوخ و شنگت بهم می گی  خیلی خل بودم که این حرفها را باور کردم و من  انگارکه بدونم همه چی فقط یه خوابه هی می بوسمت و نگاهت می کنم و نگاهت می کنم و نگاهت می کنم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین