۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

همه جا سپید سپیده.  برای اینجا که مردمش فقط باران را می شناسند، برف هم هیجان دارد و هم گیج‌شان می کند. برای من اگر وقت داشتم که بروم وسط برف‌ها راه بروم، آرامش بود این همه سپیدی. وقت ندارم اما. این روزها مدام می دوم و از همه دنیا عقبم..
دلم می خواست این روزهای آخر سال را می رفتم وسط  خیابان و دل می دادم به نوازنده های دورگردی که وسط این برف و سرما  آهنگ کریمس می زنند ومی خوانند، به جای این آرزوهای سرخوشانه چپیده ام زیر پتو و باید این سه روز آخر سال را تمام وقت کار کنم که  لپ تاپ به کول سفر نروم.

کار جدیدم را دوست دارم. من را یاد روزهایی می اندازد که از صبح تا شب می دویدم و شاد بودم و راضی و مطمئن. یاد آن یک سالی که اولین تجربه جدی کارم بود و اینقدر انرژی داشتم که ساعت 6 و 7 بعد از کار می رفتم کتابفروشی داروک توی کوچه پس کوچه های تخت طاووس و تا ساعت یه ربع به نه می نشستم توی نیم طبقه کوچک طبقه بالای کتابفروشی، هی کتاب می خواندم و چایی می خوردم وهر شب آن یک ربع را تا سر پل تخت طاووس می دویدم که به آخرین اتوبوس شب برسم.


۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

دلم برای چیزهای کوچک تنگ می شود. برای اینکه مثلا یه دفعه ای یکی مان بزند زیر آواز و آن یکی دنباله اش را بگیرد. برای اینکه صبح‌ها وسط خواب و بیداری غلط بخورم و خودم را در آغوشت جا کنم. برای لیوان های چایی که برایم می ریختی و سرد می شد اینقدر که سرم توی کامپیوتر بود. برای فیلم دیدن هایمان. برای اینکه من را بنشانی یک گوشه و برایم کتاب بخوانی. برای اینکه دوربین بدست بیافتیم دور شهر، برای تماشا کردنت وقت تعریف کردن هزار و یک ماجرایی که همیشه داری. برای همین چیزهای کوچکی که اسمش زندگی است.

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

چندپاره می شم وقتی آدمی که نفسم به نفسش بنده، من را یک جور دیگه می خواد و من، نمی تونم اونی باشم که دلش می خواد.  

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

شاید یکی از معدود چیزهایی که این بار تحمل ناپذیر هستی را سبک می کنه، داشتن آدمیه که قلبت را سرشار کنه. 

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

حالم خوب نیست. نه حوصله نقاب آدم خوش و شاد گذاشتن دارم. نه حوصله اینکه توضیح بدم چرا حالم خوب نیست. اصلا توضیح نداره. همه چی خوبه. همه نگرانی های این چند ماه هم برطرف شدن و من الان کاملا مصداق آدمی ام که خوشی زده زیر دلش و داره بهانه می‌گیره.
بهانه‌هاش دلیل ندارن، اما واقعی ان. اینقدر واقعی که بی بهانه گریه می کنه و وسط گریه خنده اش می گیره از اینکه خل شده کاملا.
دلم هیچی نمی خواد. حتی دلم خونه ام را هم نمی خواد اینقدر که به خودم گفتم تو دیگه خونه نداری. اینقدر که شبها خواب می بینم برگشتم و هیچ کس منتظرم نیست، که من هیچ جا را نمی شناسم. که هیچ تلفنی جواب نمی ده. اینقدر که دیگه از همه می ترسم.
مثل آدمهای دیوانه می شینم هی وبلاگ این زنهایی که مدام زیر خشونتن، کتک می خورن از شوهراشون، خیانت می بینن، جایی را ندارن برن، یا می تونن برن و جراتش را ندارن می خونم و هی غصه می خورم وحرص می خورم و فکر می کنم چقدر این زنها شبیه اون زنهایی اند که وبلاگ نداشتن، اما زندگی شون همین شکلی بود و هر شب یکی شون برام قصه می گفت.

دیروز خوب بودم. بعد گمانم دو هفته ابروهام را برداشتم و توی آینه زل زدم به خودم. کتاب خوندم یه عالمه و صبح با کلی انرژی نشستم پای مقاله ام. چی شد که یک دفعه ای اشکهام روون شد و بند نمیاد.
دلم کسی را می خواد که بی بهانه لوسم کنه، که بدون اینکه نگرانم بشه توی بغلش گریه کنم. آدمی که فقط بفهمه ترسیدم و خسته ام. خیلی خسته. اینقدر زیاد که دلم یه خواب زمستونی طولانی می خواد. یه خوابی که حالا حالاها ازش بیدار نشم.

فردا نوشت: حالم بهتره. خوشحالم که بلدم به خرابی میدون ندم. کشف جدیدم هم اینه که اشک و مشق تومان معجزه می کنه. دراین حد که حتی میشه به عنوان یکی از داروهای ضد افسردگی حتی تجویزش کرد.

دیشب خواب دیدم رفتم خونه، هیچ کس خونه نبود. هیچ تلفنی جواب نمی داد. آدرس هیچ کسی یادم نبود.هر شماره ای را می گرفتم می گفت در دسترس نیست. دلم می خواست برگردم. نمی شد.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

..

کتاب «مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقلابی» را هم دست گرفتم اینقدر که عادت کردم چند کار را همزمان انجام بدم و قرارم نمیگیره بشینم سر یک کار فقط.

چقدر وقایع سالهای دهه 40 شبیه این سالهای ما است. چرا تاریخ هی برای ما تکرار می شه و هربار فقط رنگ و لعابش عوض شده؟

**یادم باشه که به قول م. قائد عزیز: «هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و همه عقاید بشر نتیجه ادراک ها و عادات او در نگاه کردن، دیدن و قضاوت کردن است»

امروز نت الهه را که خوندم که از خلوتی کتابفروشی شون نوشته بود، تازه یادم افتاد چند وقته چقدر کم کتاب می خونم. بهانه هم دارم ملس. می گم فارسی نخونم که برای زبانم بده. انگلیسی هم بهم لذت نمی ده و جز چیزهایی که مجبورم چیزی نمی خونم و می شم از این جا رانده و از اونجا مونده. خجالت کشیدم از خودم که چقدر کم حواسم به خودم هست و بعد غر می زنم که چرا سرحال نیستم.
حالا بعد یک روز پر کار که  حسابی شیره ام کشیده شده، ظلم، جهل و برزخیان زمین، محمد قائد را که نصفه کار ول کرده بودم، دست گرفتم، سی دی ابرها را گذاشتم توی کامپیوتر و دارم خوشگذرانی می کنم.
دلم می خواد اینجا بشه یه جور دفتر یادداشت روزانه، ازاونایی که می آیی می نویسی چی کار کردی وچیکار می خواهی بکنی و چیکارا دلت می خواد بکنی که منظم بشی.
از 14 سالگی همیشه یکی از این دفترها داشتم که کارهام و فکرهام را توشون می نوشتم. الان همه اون دفترها توی یک کارتون بزرگ طناب پیچ شده هزار لا چسبکاری شده که وسط هر لایه چسب هم سه تا امضا کردم، توی زیر زمین خونه مونه. طبیعتا نمی تونستم  با خودم بیارمشون اینقدر که سنگین بود و طبیعتا دوباره نمی تونم از اون دفترا داشته باشم اینقدر که  بعد چند وقت باز سنگین می شن حتما و این دفعه حتی یه زیر زمین هم ندارم که بذارمشون اونجا. یک مدت توی ورد می نوشتم. یک مدت یعنی چند سال. خیلی مرتب. بعد ولش کردم. نمی دونم فرق می کنه صفحه ورد با صفحه کاغذ. وبلاگ ولی مثل همون دفترچه هه می مونه.خب نمیشه همه چی را نوشت چون به هر حال خونده میشه و من توی یک خانه تمام شیشه ای راحت نیستم خیلی. حتی اگه مثل اینجا متروک باشه و یک زن ذوزنقه ای بنویسدش. ولی دلم می خواد دوباره بشه چیزی شبیه دفترچه یادداشتم که بقول یکی بار ذهنم را سبک کنم تا جا برای بقیه چیزها داشته باشه.
هیچ وقت روزانه نویس خوبی نبودم توی وبلاگهام. این بار شاید بشم.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

.....


دیروز عکسش را توی اینترنت دیدم. همینطوری وسط کار گفتم برم سایته را دوباره چک کنم که پیداش کردم. یه خونه نقلی   یک خوابه، با پنجره‌های رو به خیابون و کاناپه کنار شومینه.اینقدر وسوسه کننده بود که  زنگ زدم برم ببینمش. نزدیک کانال آب بود و  با یک ربع پیاده روی می رسیدم به  دانشگاه.  اتاق خواب  زیر شیروانی و  پنجره های رو به یک خیابان پر از کافه  چیزی نبود که بتونم ازش بگذرم.
خیلی بزرگ نیست. اما برای یک زندگی جمع و جور، کافیه. اینقدر هست که بشه وسائل هام را طوری توش بچینم که شبیه خونه بشه. شاید هم دیوارهاش را رنگ زدم و روی یکی از دیوارهاش یک نقشه بزرگ جهان زدم، تا یادم باشه کجاها قراره برم و چیکارها قراره بکنم.
شاید همین  فردا چمدان ها را ببرم خالی  کنم وسط خونه و همون جا هر چهارتاشون را بندازمشون توی سطل آشغال سر کوچه.. اینقدر توی این دو سال آینه دقم بودند که تا چند وقت می خواهم بدون چمدان سفر کنم. نه که از زندگی چمدونی خسته شده باشم. از اینکه سنگینند خسته ام. خوبه که همه زندگی آدم سه، چهار تا چمدون باشه. خوب نیست اما مجبور باشی همه زندگی ات را از استوا بکشی تا نزدیک های قطب.
ازدیروز هی دارم نقشه می کشم برای خونه جدید. برای اینکه بقول ویرجینیا وولف اتاقی از آن خودم داشته باشم. که تنها باشم. صبح ها صدای موسیقی را بلند بلند کنم و شبها تا صبح پای لپ تپ تق تق کنم.
شاید یه گربه هم بیارم. از این گربه هایی که اهلی‌ان اما گربه داخل خونه ای نیستن. بهشون آب و غذا می دی مرتب. گاهی میان توی اتاق می شینن روی پات وخودشون را لوس می کنن برات، اما وبال گردن نمی شن. در را که باز کنی می رن بیرون و برای خودشون می گردن هر از گاهی یه سری هم به تو می زنن.
شاید برای خودم دوباره کتابخونه هم درست کنم. شاید هم نه. کتابخانه یعنی ریشه کردن. کجا می خوام دوباره ریشه کنم؟ پاهام هی دلشون می خواد هرجایی که بشه ریشه کنن و دستهام یه تبر گرفتن دستشون و ریشه که نه ساقه هاش را هم هی قطع می کنن. همینه که دیگه بلد نیستم با پاهام راه برم حتی. 
چراهی دلش می خواد فرار کنه از همه جا و همه کس؟ چرا هیچ جای این دنیا دیگه امن نیست؟ چرا نمیشه چشم ها را بست و به هیچی فکر نکرد؟چرا چشمهاش با پلک های بسته هم می بینن؟

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

....

یک وقتهایی در زندگی هست که تنهایی یه غول بی سر و دم میشه که هیچ طوری نمیشه نادیده اش گرفت. اینقدر واقعی جلوت می ایسته که حتی نمی تونی به خودت امید فرداهایی را بدی که شاید نباشه.
اینجور وقتها آدم پناه می بره به خاطره هاش. به کتابخانه ای که از نوجوانی آرام آرام درست کرده، به کوچه پس کوچه های خیابان خانه پدری، به عروسک‌هایی که مادر بافته، اصلا به آغوش شان، به آغوش آنها و ادمهای دیگری که دوستشان دارد. هیچ کدام اینها که نباشد، تنهایی می شود یک درد بی درمان که فقط باید بپذیری اش و نترسی از آن و هی به خودت بگویی که زورش به تو نمی رسد.

توی دنیای واقعی می خندم به هرچی غم و ترسه، به تنهایی رو نمی دم. و همه چی را به مسخره می گیرم که بگذره این روزها. اینجا ولی دلم می خواد غر بزنم. خوبی اش به اینه که مثل یه خونه متروکه می مونه که هیچ کس از دور و برش رد نمیشه.

پنج شنبه، بعد از شکایتم از اونهمه گیج و ویجی این روزها رفتم برای خودم خیابان گردی، کافه نشینی، نمایشگاه عکس، گالری نقاشی، رفتم برای خودم بلیط جشنواره فیلم گرفتم. رفتمو رستوران ایرانی برای ناهار و ایتالیایی برای شام و ورزش حتی. همه اینها را یک روزه کردم. یک استراحت تمام وکمال برای خودم . شبش ولی همه رابالا آوردم. واقعا بالا آوردم. سالها بود که استفراغ نکرده بودم.

فعلا که اینجا اینقدر برف اومده زندانی شده ام و همه اتوبوس های منطقه ما کنسل شده اند و نمیشه از خونه بیرون رفت. دلم می خواست کمی راه می رفتم که این بوی لعنتی مرگ از مشامم بره بیرون. مثل احمق ها دارم دوباره خودم را می ذارم جای اون زنهایی که این روزها توی بند نسوان اوین غمبرک زدن و به تخت خالی شهلا که دور تا دورش را عکس ناصر پوشانده نگاه می کنن و نوبت خودشون را انتظار می کشن.

منم ترسیدم. منم درست مثل اون زنها ترسیدم و توی دلم خالی شده دوباره. مرگ ترس داره و اعدام، ترسش حتی از مرگ هم بیشتره. اینهمه خشونت عریان، قلبم را لرزونده. اینجا جام امنه و هیچ کس نمی تونه من را اعدام کنه. من اما انگار واقعا جاموندم توی اون راهروی سرد لعنتی. روزی که از اونجا اومدم بیرون، انگار یکی از زنهایم جا مونده بود. انگار چسبیده بود به اون لوله گرم بزرگی که دم تلفن ها بود و هر وقت سردم می شد کز می کردم اونجا. اول ها فکر می کردم فقط یه خیاله. فکر می کردم دارم به خودم تلقین می کنم. حالا اما بعد این همه مدت. از روی ترسهاش می فهمم که واقعا جا مونده. از اینکه بیشتر از نگرانی برای اون زنها برای خودش می ترسه و من هی باید بهش بگم دخترجون تو جات امنه. نترس. نترس.

حیرانی