....

یک وقتهایی در زندگی هست که تنهایی یه غول بی سر و دم میشه که هیچ طوری نمیشه نادیده اش گرفت. اینقدر واقعی جلوت می ایسته که حتی نمی تونی به خودت امید فرداهایی را بدی که شاید نباشه.
اینجور وقتها آدم پناه می بره به خاطره هاش. به کتابخانه ای که از نوجوانی آرام آرام درست کرده، به کوچه پس کوچه های خیابان خانه پدری، به عروسک‌هایی که مادر بافته، اصلا به آغوش شان، به آغوش آنها و ادمهای دیگری که دوستشان دارد. هیچ کدام اینها که نباشد، تنهایی می شود یک درد بی درمان که فقط باید بپذیری اش و نترسی از آن و هی به خودت بگویی که زورش به تو نمی رسد.

توی دنیای واقعی می خندم به هرچی غم و ترسه، به تنهایی رو نمی دم. و همه چی را به مسخره می گیرم که بگذره این روزها. اینجا ولی دلم می خواد غر بزنم. خوبی اش به اینه که مثل یه خونه متروکه می مونه که هیچ کس از دور و برش رد نمیشه.

پنج شنبه، بعد از شکایتم از اونهمه گیج و ویجی این روزها رفتم برای خودم خیابان گردی، کافه نشینی، نمایشگاه عکس، گالری نقاشی، رفتم برای خودم بلیط جشنواره فیلم گرفتم. رفتمو رستوران ایرانی برای ناهار و ایتالیایی برای شام و ورزش حتی. همه اینها را یک روزه کردم. یک استراحت تمام وکمال برای خودم . شبش ولی همه رابالا آوردم. واقعا بالا آوردم. سالها بود که استفراغ نکرده بودم.

فعلا که اینجا اینقدر برف اومده زندانی شده ام و همه اتوبوس های منطقه ما کنسل شده اند و نمیشه از خونه بیرون رفت. دلم می خواست کمی راه می رفتم که این بوی لعنتی مرگ از مشامم بره بیرون. مثل احمق ها دارم دوباره خودم را می ذارم جای اون زنهایی که این روزها توی بند نسوان اوین غمبرک زدن و به تخت خالی شهلا که دور تا دورش را عکس ناصر پوشانده نگاه می کنن و نوبت خودشون را انتظار می کشن.

منم ترسیدم. منم درست مثل اون زنها ترسیدم و توی دلم خالی شده دوباره. مرگ ترس داره و اعدام، ترسش حتی از مرگ هم بیشتره. اینهمه خشونت عریان، قلبم را لرزونده. اینجا جام امنه و هیچ کس نمی تونه من را اعدام کنه. من اما انگار واقعا جاموندم توی اون راهروی سرد لعنتی. روزی که از اونجا اومدم بیرون، انگار یکی از زنهایم جا مونده بود. انگار چسبیده بود به اون لوله گرم بزرگی که دم تلفن ها بود و هر وقت سردم می شد کز می کردم اونجا. اول ها فکر می کردم فقط یه خیاله. فکر می کردم دارم به خودم تلقین می کنم. حالا اما بعد این همه مدت. از روی ترسهاش می فهمم که واقعا جا مونده. از اینکه بیشتر از نگرانی برای اون زنها برای خودش می ترسه و من هی باید بهش بگم دخترجون تو جات امنه. نترس. نترس.

نظرات

Hasti.N گفت…
مرگ ترس نداره، شاهد مرگ بودن، و انتظار مرگ رو کشیدن ترس داره. اینکه کسی‌ حلق اویز بشه و اون بالا بمونه تا بمیره، این ترس داره. اینکه فریاد به جایی‌ نرسه و پاسخ یک اشتباه "خفه شدن" باشه، ترس داره. من هم مثل تو ترسیدام. میفهممت.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین