.....


دیروز عکسش را توی اینترنت دیدم. همینطوری وسط کار گفتم برم سایته را دوباره چک کنم که پیداش کردم. یه خونه نقلی   یک خوابه، با پنجره‌های رو به خیابون و کاناپه کنار شومینه.اینقدر وسوسه کننده بود که  زنگ زدم برم ببینمش. نزدیک کانال آب بود و  با یک ربع پیاده روی می رسیدم به  دانشگاه.  اتاق خواب  زیر شیروانی و  پنجره های رو به یک خیابان پر از کافه  چیزی نبود که بتونم ازش بگذرم.
خیلی بزرگ نیست. اما برای یک زندگی جمع و جور، کافیه. اینقدر هست که بشه وسائل هام را طوری توش بچینم که شبیه خونه بشه. شاید هم دیوارهاش را رنگ زدم و روی یکی از دیوارهاش یک نقشه بزرگ جهان زدم، تا یادم باشه کجاها قراره برم و چیکارها قراره بکنم.
شاید همین  فردا چمدان ها را ببرم خالی  کنم وسط خونه و همون جا هر چهارتاشون را بندازمشون توی سطل آشغال سر کوچه.. اینقدر توی این دو سال آینه دقم بودند که تا چند وقت می خواهم بدون چمدان سفر کنم. نه که از زندگی چمدونی خسته شده باشم. از اینکه سنگینند خسته ام. خوبه که همه زندگی آدم سه، چهار تا چمدون باشه. خوب نیست اما مجبور باشی همه زندگی ات را از استوا بکشی تا نزدیک های قطب.
ازدیروز هی دارم نقشه می کشم برای خونه جدید. برای اینکه بقول ویرجینیا وولف اتاقی از آن خودم داشته باشم. که تنها باشم. صبح ها صدای موسیقی را بلند بلند کنم و شبها تا صبح پای لپ تپ تق تق کنم.
شاید یه گربه هم بیارم. از این گربه هایی که اهلی‌ان اما گربه داخل خونه ای نیستن. بهشون آب و غذا می دی مرتب. گاهی میان توی اتاق می شینن روی پات وخودشون را لوس می کنن برات، اما وبال گردن نمی شن. در را که باز کنی می رن بیرون و برای خودشون می گردن هر از گاهی یه سری هم به تو می زنن.
شاید برای خودم دوباره کتابخونه هم درست کنم. شاید هم نه. کتابخانه یعنی ریشه کردن. کجا می خوام دوباره ریشه کنم؟ پاهام هی دلشون می خواد هرجایی که بشه ریشه کنن و دستهام یه تبر گرفتن دستشون و ریشه که نه ساقه هاش را هم هی قطع می کنن. همینه که دیگه بلد نیستم با پاهام راه برم حتی. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین