همه جا سپید سپیده.  برای اینجا که مردمش فقط باران را می شناسند، برف هم هیجان دارد و هم گیج‌شان می کند. برای من اگر وقت داشتم که بروم وسط برف‌ها راه بروم، آرامش بود این همه سپیدی. وقت ندارم اما. این روزها مدام می دوم و از همه دنیا عقبم..
دلم می خواست این روزهای آخر سال را می رفتم وسط  خیابان و دل می دادم به نوازنده های دورگردی که وسط این برف و سرما  آهنگ کریمس می زنند ومی خوانند، به جای این آرزوهای سرخوشانه چپیده ام زیر پتو و باید این سه روز آخر سال را تمام وقت کار کنم که  لپ تاپ به کول سفر نروم.

کار جدیدم را دوست دارم. من را یاد روزهایی می اندازد که از صبح تا شب می دویدم و شاد بودم و راضی و مطمئن. یاد آن یک سالی که اولین تجربه جدی کارم بود و اینقدر انرژی داشتم که ساعت 6 و 7 بعد از کار می رفتم کتابفروشی داروک توی کوچه پس کوچه های تخت طاووس و تا ساعت یه ربع به نه می نشستم توی نیم طبقه کوچک طبقه بالای کتابفروشی، هی کتاب می خواندم و چایی می خوردم وهر شب آن یک ربع را تا سر پل تخت طاووس می دویدم که به آخرین اتوبوس شب برسم.


نظرات

Hasti.N گفت…
من اما از برف خسته شدم. کم کم تبدیل شده به روزمره...برف، یخ، کثیفی، افتادن. دلم آفتاب تهران برفی رو می‌خواد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین