حالم خوب نیست. نه حوصله نقاب آدم خوش و شاد گذاشتن دارم. نه حوصله اینکه توضیح بدم چرا حالم خوب نیست. اصلا توضیح نداره. همه چی خوبه. همه نگرانی های این چند ماه هم برطرف شدن و من الان کاملا مصداق آدمی ام که خوشی زده زیر دلش و داره بهانه می‌گیره.
بهانه‌هاش دلیل ندارن، اما واقعی ان. اینقدر واقعی که بی بهانه گریه می کنه و وسط گریه خنده اش می گیره از اینکه خل شده کاملا.
دلم هیچی نمی خواد. حتی دلم خونه ام را هم نمی خواد اینقدر که به خودم گفتم تو دیگه خونه نداری. اینقدر که شبها خواب می بینم برگشتم و هیچ کس منتظرم نیست، که من هیچ جا را نمی شناسم. که هیچ تلفنی جواب نمی ده. اینقدر که دیگه از همه می ترسم.
مثل آدمهای دیوانه می شینم هی وبلاگ این زنهایی که مدام زیر خشونتن، کتک می خورن از شوهراشون، خیانت می بینن، جایی را ندارن برن، یا می تونن برن و جراتش را ندارن می خونم و هی غصه می خورم وحرص می خورم و فکر می کنم چقدر این زنها شبیه اون زنهایی اند که وبلاگ نداشتن، اما زندگی شون همین شکلی بود و هر شب یکی شون برام قصه می گفت.

دیروز خوب بودم. بعد گمانم دو هفته ابروهام را برداشتم و توی آینه زل زدم به خودم. کتاب خوندم یه عالمه و صبح با کلی انرژی نشستم پای مقاله ام. چی شد که یک دفعه ای اشکهام روون شد و بند نمیاد.
دلم کسی را می خواد که بی بهانه لوسم کنه، که بدون اینکه نگرانم بشه توی بغلش گریه کنم. آدمی که فقط بفهمه ترسیدم و خسته ام. خیلی خسته. اینقدر زیاد که دلم یه خواب زمستونی طولانی می خواد. یه خوابی که حالا حالاها ازش بیدار نشم.

فردا نوشت: حالم بهتره. خوشحالم که بلدم به خرابی میدون ندم. کشف جدیدم هم اینه که اشک و مشق تومان معجزه می کنه. دراین حد که حتی میشه به عنوان یکی از داروهای ضد افسردگی حتی تجویزش کرد.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین