پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2011
گاهی اوقات دگمه دیلیت بهترین گزینه است
باید ناراحت باشم ولی بیشتر از ناراحت بودن عصبانی ام. وسط چمدان هایم نشسته ام و مثل همیشه دلم از رفتن به خانه ای که خانه ما نیست و موقت است و باید با دیگران قسمتش کنم گرفته کی بود که خواب دیدی هر کدام مان یک طرف جاده ایم و هر قدر تقلا می کنی به من نمی رسی؟ صورتکم را محکمتر از همیشه بسته ام و با همه تتمه جانی که برایم مانده دارم می زنم به طبل بی عاری که شنیدم آن هم عالمی دارد.
حالت چطوره؟ الان برام سوال خیلی سختیه

همیشه به راه

همخونه ای هام دارن زندگی شون را جمع می کنن که برن آمریکا.یک عالم خرت و پرت  دادن به این مغازه های دست دوم فروشی که وسایل را  مجانی می گیرن و ارزون به نفع خیریه ها می فروشن.  تازه بعد از این خونه تکونی وسائل هاشون هشت تا چمدون شد.
از وقتی بار زدن و رفتن هی می گم باید خودم را سبک کنم. هرچی سبک تر بهتر. امشب می افتم به جون خرت و پرت هام و تا می تونم می دم برن.  بار زندگی آدم که سنگین می شه انگار پاهاش هم گیر می کنه روی زمین. سه ماه پیش که اسباب کشی کردم اینجا با چهارتا چمدون آمدم.... تازه بعد از رد کردن کلی خرت و پرت.  خیلی وقتها دلم تنگ میشه برای زندگی که گذاشتم  و آمدم. برای همه چیزش. از کتابخانه ام گرفته تا فنجان های هفت رنگم.  تنها چیزی که آرامم می کنه اما همین سبک بالیه. همین که میشه همه چی را جمع کنم توی چند چمدان  و راهی بشم هر وقت که خواستم. خیلی وقتها حتی فکر می کنم یک کیندل بخرم و پرش کنم از کتابهای آن لاین و رویای کتابخانه درست و حسابی که دیوارهای خونه ام را پر کنه هم فراموش کنم. درسته که نگاه کردن به کتابخانه و راه رفتن جلوی قفسه هاش قلب آدم را جلا می ده. اما به حسرت وافسوس جا گ…

خانم هاویشان

کارم آن لاینه و می تونم از  توی خونه کار کنم. درسم ریسرچ هست و برای نوشتن تز مجبور نیستم برم دانشگاه. خانواده ام را فقط پای اسکایپ و تلفن های اینترنتی می تونم پیدا کنم. دوستام هر کدوم یه طرف دنیا هستن و برای دیدنشون و حرف زدن باهاشون باید پای نت باشم....... گاهی می ترسم هیچ کدوم اینها: کار و درس و دوست و خانواده و همه چی واقعی نباشه. مثل آدمی که گیر کرده وسط خیالش و داره با اوهامش زندگی می کنه
اپلای کردم برای ویزا بالاخره. حالا میشه که روزها را بشمرم برای اینکه دوباره خونه خودمون را داشته باشیم. که دوباره همدیگه را داشته باشیم و اینهمه جاده و دریا و اقیانوس بین مون نباشه. خوبه که دارم میام. حتی اگه دوتایی زندگی کردن یادم رفته باشه. یادم میاد همه چی دوباره. دو تا صبح که کنار تو چشمام را باز کنم همه چی یادم میاد دوباره. گیج و ویجم این روزها، وسط کار قدیم و کار جدید و درس و ددلاین هایی که دارن سر می رسن و منی که از همه چی عقبم این روزها. چیز تازه ای نیست می دونم. این معلق بودن و انتظار کشیدن هم همه چیز را بهم ریخته تر کرده. با همه اینها اما خوبم. یه جور عجیب و غریبی دلم آرومه. دلتنگی می کنه ها اما دارم یادم می گیرم دلتنگی هام را هل بدم برن اون ته ها. دلم نمی خواد ته نشین بشن ته قلبم و بشم از اون آدمای همیشه غمگین. حالا اما چاره ای نیست. اصلا وقت ندارم که بشینم براشون چاره کنم. همه امیدم اینه که قبل از رفتن یه ذره کارهام را انجام بدم که سفر بیشتر از این عقبم نندازه. دلم برای اینجا هم تنگ میشه. این یک سال و چند ماه، تا همیشه یکی از دوره های مهم زندگیم می مونه و هیچ وقت یادم نمیره …