اپلای کردم برای ویزا بالاخره. حالا میشه که روزها را بشمرم برای اینکه دوباره خونه خودمون را داشته باشیم. که دوباره همدیگه را داشته باشیم و اینهمه جاده و دریا و اقیانوس بین مون نباشه. خوبه که دارم میام. حتی اگه دوتایی زندگی کردن یادم رفته باشه. یادم میاد همه چی دوباره. دو تا صبح که کنار تو چشمام را باز کنم همه چی یادم میاد دوباره.
گیج و ویجم این روزها، وسط کار قدیم و کار جدید و درس و ددلاین هایی که دارن سر می رسن و منی که از همه چی عقبم این روزها. چیز تازه ای نیست می دونم. این معلق بودن و انتظار کشیدن هم همه چیز را بهم ریخته تر کرده.
با همه اینها اما خوبم. یه جور عجیب و غریبی دلم آرومه. دلتنگی می کنه ها اما دارم یادم می گیرم دلتنگی هام را هل بدم برن اون ته ها. دلم نمی خواد ته نشین بشن ته قلبم و بشم از اون آدمای همیشه غمگین. حالا اما چاره ای نیست. اصلا وقت ندارم که بشینم براشون چاره کنم. همه امیدم اینه که قبل از رفتن یه ذره کارهام را انجام بدم که سفر بیشتر از این عقبم نندازه.
دلم برای اینجا هم تنگ میشه. این یک سال و چند ماه، تا همیشه یکی از دوره های مهم زندگیم می مونه و هیچ وقت یادم نمیره که چه چیزهایی ازش یاد گرفتم و چه آدمهای مهربانی به زندگیم آمدن.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین