همیشه به راه

همخونه ای هام دارن زندگی شون را جمع می کنن که برن آمریکا.یک عالم خرت و پرت  دادن به این مغازه های دست دوم فروشی که وسایل را  مجانی می گیرن و ارزون به نفع خیریه ها می فروشن.  تازه بعد از این خونه تکونی وسائل هاشون هشت تا چمدون شد.
از وقتی بار زدن و رفتن هی می گم باید خودم را سبک کنم. هرچی سبک تر بهتر. امشب می افتم به جون خرت و پرت هام و تا می تونم می دم برن.
 بار زندگی آدم که سنگین می شه انگار پاهاش هم گیر می کنه روی زمین.
سه ماه پیش که اسباب کشی کردم اینجا با چهارتا چمدون آمدم.... تازه بعد از رد کردن کلی خرت و پرت. 
خیلی وقتها دلم تنگ میشه برای زندگی که گذاشتم  و آمدم. برای همه چیزش. از کتابخانه ام گرفته تا فنجان های هفت رنگم.  تنها چیزی که آرامم می کنه اما همین سبک بالیه. همین که میشه همه چی را جمع کنم توی چند چمدان  و راهی بشم هر وقت که خواستم. خیلی وقتها حتی فکر می کنم یک کیندل بخرم و پرش کنم از کتابهای آن لاین و رویای کتابخانه درست و حسابی که دیوارهای خونه ام را پر کنه هم فراموش کنم. درسته که نگاه کردن به کتابخانه و راه رفتن جلوی قفسه هاش قلب آدم را جلا می ده. اما به حسرت وافسوس جا گذاشتنشون نمی ارزه. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین