۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

چی میشه که یه دفعه ای فکر می کنی که داری با خودت حرف میزنی، برای خودت می نویسی، برای خودت حتی دلتنگی می کنی
این تنهایی عمیق که دلت می خواد هیچ کس نباشه، یا شاید این آگاهی عمیق به این که اصلا کسی نیست از کجا میاد؟

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

گوشه میدان اصلی شهر، وسط هیاهوی مردمی که با عجله می رفتند که به کارشون برسند، روی زمین با گچ های رنگی داستان نوشته بود. داستان آدمی که همه چیزش را از دست داده، اما امیدش را نه. آدمی که می خواد دوباره شروع کنه و خسته نمیشه هیچ وقت. داستانش را شعر کرده بود و پشت به مردم، کف زمین نشسته بود و با گچ های رنگی داشت بقیه شعرش را نقاشی می کرد.
خوبه که کله سحر یه روزی که با ناامیدی شروع شده، یکی امید را یادت بیاره و بگه که زندگی توی دستاته.

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

قدرت تصمیم گیریم را از دست دادم
قدرت بینایی ام را هم انگار. دیروز بخاطر اینکه نمی تونستم آیکون پرینت را پیدا کنم هار هار گریه می کردم. بعد وسط گریه خنده ام گرفته بودم که خب من الان برای چی دارم اینطوری اشک می ریزم.
وقتی که ماشینه توی چند میلمتریم ترمز زد هم باز خنده ام گرفته بود جای ترس. اصلا نمی فهمیدم چرا وسط خیابون بودم وقتی چراغ قرمز بود و شب بود و بارون هم بود.
فکر می کنم مشکل اساسی الان اینه که فرماندهی کنترل ذهنم رفته الواتی اینقدر که اوضاع شیر تو شیره


دلم یه آغوش بزرگ امن می خواست که بهم بگه همه چی درست میشه دختر جون. نداشمتش اما. حالا حالا هم نخواهم داشت. تنها کاری که ازم براومد این بود که اینقدر زیر بارون راه برم که خیس خیس بشم و از زور خستگی برگردم خونه.

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

نوشتن روی صفحه سفید،  این قدرت را به آدم میده که بتونه از بالا و با فاصله به خودش، فکراش و موقعیتش نگاه کنه
خوندن دوباره  نوشته هایی که درباره خودمه همیشه کمکم کرده که بهتر ببینم و  راه حل پیدا کنم. درست مثل آدرمی که پیش مشاور می ره و خودش را بیان می کنه

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه


از دست خودم عصبانی ام. بلد نیستم که باید چه کار کنم با حال الانم. مثل آدمهای گیج و ویج نشسته ام وسط معرکه دلم نمی خواهد بساط هفت بیجارم را جمع کنم.... هرکس دیگه ای جای الان من بود بلد بودم چکار کنم که حالش بهتر بشه، بخنده، زندگی کنه. برای خودم اما دلم نمی خواد نسخه بپیچم. انگار که لج کرده ام با خودم. توضیحش خیلی سخته ولی دلم فقط یه ویرانی بزرگ می خواد.
می خوام این همه دلتنگی را فریاد بزنم بلکه آروم بگیرم ونمی تونم. خجالت می کشم. خجالت می کشم از ژیلا، از امین، از مهسا، از همه اونایی که دردشون فقط دلتنگی نیست و نگرانی هم هست. که عزیزشون الان پشت اون دیوارهای بلند لعنتیه.
این خجالت اما چیزی از دلتنگی من کم نمی کنه. وقتی آدم نفسش بنده به یکی دیگه و فقط با بودن اونه که آروم می گیره. دوری اصلا هیچ درمونی نداره. ننشستم اینجا به زنجموره. دارم زندگی می کنم. درس می خونم. تفریح می کنم. خوش می گذرونم. اما دلتنگیه کم نمیشه. کمرنگ هم نمیشه.
شاید بیشتر از دلتنگی اینکه یه نیرویی خارج از اراده ما این دوری را بهمون تحمیل کرده ازارم می ده. اگه تصمیم گرفته بودیم که دو سال یا ده سال از هم دور باشیم، می تونستم از پسش بربیام. اما اینکه این مرزهای لعنتی دیوار شدن بین مون را نمی فهمم. اولین بار هم نیست این اجبار. از هم کم دور نبودیم توی این سالها، اما هر وقت که بخاطر دیوارهای بلندی که به روم قفل شده بود و مرزهایی که اجازه رد شدن ازشون را نداشتم جدایی را تحمل کردم، کم طاقت تر بودم.

از دست خودم عصبانی ام. بلد نیستم که باید چه کار کنم با حال الانم. مثل آدمهای گیج و ویج نشسته ام وسط معرکه دلم نمی خواهد بساط هفت بیجارم را جمع کنم.... هرکس دیگه ای جای الان من بود بلد بودم چکار کنم که حالش بهتر بشه، بخنده، زندگی کنه. برای خودم دلم نمی خواد نسخه بپیچم. انگار که لج کرده ام با خودم. توضیحش خیلی سخته ولی دلم یه ویرانی بزرگ می خواد.

زندگی، زندگی است

پل استر توی یک مصاحبه می گه:
"واقعیت این است که زندگی، زندگی است و همیشه افتضاح است. البته دوره‌هایی بهتر از دوره‌های دیگر هستند و رقت بار است وقتی احساس کنیم که الان همه چیز دنیا روبه راه است."

یه بخشی از حرفش درسته، اما اینکه جهان یه روزهایی خیلی مزخرف تر از حالا بوده، دلیل نمیشه که الان از وضعیتی که وجود داره رنج نبریم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

از وقتی یه دختر بچه خیلی کوچولو بودم، فکر می کردم باید قوی باشم، نباید از هیچی بترسم، نباید هیچ کس اشک من را ببینه، باید از پس هرکاری بربیام و بدتر از همه نباید دلتنگی کنم. نمی دونم همه اینها چطوری توی مغزم من فرو رفته بود که هنوز نمی تونم از سیطره شون خلاص بشم و خجالت می کشم وقتی که می ترسم و دلتنگ می شم.


۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

گیج و ویج. سوار الاکلنگ. زندگی سینوسی

مصری ها هنوز توی خیابونن. شد نه روز اما هنوز نرفتن خونه. آخرین آماری که دیدم این بود که 300 تا کشته دادن تا حالا. خیلی ها این روزها می گن و می نویسن که چرا ما توی خیابون نموندیم و چرا از کشته دادن ترسیدیم و باید می موندیم و هزینه میدادیم.
من هنوز نمی دونم که آیا واقعا راه آزادی از جوی خون می گذره یا نه؟
می دونم که مردن تدریجی زیر سلطه یک حکومت دیکتاتور دردش شاید بیشتر از گلوله ای باشه که به قلب می شینه. می دونم برای ما آدمهایی که قرنهاست رنگ آزادی را ندیدیم، شاید اصلا راه مسالمت آمیزی وجود نداشته باشه.... اما این را می دونم که اون روزهایی که ادمها وسط خیابونهای تهران یکی یکی زمین می افتادن، قلبم هزار پاره شد.
چند روز پیش از آدمی که می گفت برای آزادی باید کشته داد، پرسیدم تو حاضری بهای این آزادی خون عزیزترینت آدم زندگیت باشه؟ جوابم را نداد.
من خرداد پارسال وقتی عزیزترین آدم زندگیم وسط خیابونهای تهران بود، خیلی به این سوال فکر کردم. هیچ وقت نگفتم نرو و به رفتنش هم افتخار کردم. اما با خودم که صادق باشم آزادی که بهاش خون عزیزترینم باشه را نمی خوام.
امروز که دیدم وزیر امور خارجه فرانسه گفته: در شان انسان نیست که به خاطر دفاع از عقاید جان انسان را از دست بدهد. یاد ترس های خودم افتادم
وقتی اشکهای اون دختر مصری را دیدم که می گفت می خواستن اعتراضشون مسالمت آمیز باشه و با خشونت های امروز نمی دونه کار به کجا می کشه. یاد عاشورای پارسال افتادم




چه اهمیتی داره که چند تا دریا از من دورتری وقتی  میشه برام از پشت همین مانیتور چند اینچی  کتاب شعر تازه ای که بدستت رسیده را بخونی و من زل بزنم توی چشمهات؟
چی از دست این مرزهای لعنتی برمیاد وقتی بعد خداحافظی اسکایپ را قطع نمی کنم و همینطور که دارم کار می کنم صدای تلق و تولوق کیبردت را می شنوم و خیال می سازم برای خودم که همین گوشه و کنار نشستی و مثل خیلی وقتها سرمون توی مانیتورهای خودمونه 


۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

شده بودم مثل دختر بچه های پنج ساله ای که وسط خیابان پاهاشون را می کوبن زمین و جیغ می زنن و می خواهن به هر قیمتی که شده چیزی را که می خوان داشته باشن.
حالا دوباره همون زن 30 ساله همیشه ام، نه به خاطر اینکه فهمیدم دیگه پنج سالم نیست،  فقط برای اینکه جیغ و داد کردن  و پا زمین کوبیدن جواب نداد.
حالا دوباره دارم زندگی می کنم. خونه جدید خوب و آرامه. سه تا همخونه که دو تاشون صبح می رن و شب می یان و یکی شون شب می ره و صبح میاد. فعلا مکالمتون در حد سلام چطوری و چی کار می کنی و اینجا چه خونه خوبی هست بوده. یک کم که به عقب افتادگی های این مدت سر و سامان بدم باید برم کمی باهاشون معاشرت کنم. فعلا به اندازه چند سال نوری از همه چی عقبم.
دوباره تنهایی خودم را دارم و خوبه این. حداقل الان خوبه



تا حالا هیچ وقت به کسی و جایی اینطوری گره نخورده بودم، اینکه هیچ چیزی گارانتی نداره،همیشه یه اصل اساسی بود برام.
"از دست دادن" با اینکه برام اسون نبود، اما همیشه یکی از گزینه هایی بود که شاید پیش می آمد یا حتی انتخابش می کردم.
حالا اما چی شده که حتی فکر از دست دادنش یا نبودنش هم قلبم را تکون می ده؟


اسمم چی بود؟