دلم یه آغوش بزرگ امن می خواست که بهم بگه همه چی درست میشه دختر جون. نداشمتش اما. حالا حالا هم نخواهم داشت. تنها کاری که ازم براومد این بود که اینقدر زیر بارون راه برم که خیس خیس بشم و از زور خستگی برگردم خونه.

نظرات

‏ناشناس گفت…
اون حس خستگی که دیگه آدم رمق حتی فکر کردن به چیزی رو نداره خیلی خوبه

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین