گوشه میدان اصلی شهر، وسط هیاهوی مردمی که با عجله می رفتند که به کارشون برسند، روی زمین با گچ های رنگی داستان نوشته بود. داستان آدمی که همه چیزش را از دست داده، اما امیدش را نه. آدمی که می خواد دوباره شروع کنه و خسته نمیشه هیچ وقت. داستانش را شعر کرده بود و پشت به مردم، کف زمین نشسته بود و با گچ های رنگی داشت بقیه شعرش را نقاشی می کرد.
خوبه که کله سحر یه روزی که با ناامیدی شروع شده، یکی امید را یادت بیاره و بگه که زندگی توی دستاته.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین