مصری ها هنوز توی خیابونن. شد نه روز اما هنوز نرفتن خونه. آخرین آماری که دیدم این بود که 300 تا کشته دادن تا حالا. خیلی ها این روزها می گن و می نویسن که چرا ما توی خیابون نموندیم و چرا از کشته دادن ترسیدیم و باید می موندیم و هزینه میدادیم.
من هنوز نمی دونم که آیا واقعا راه آزادی از جوی خون می گذره یا نه؟
می دونم که مردن تدریجی زیر سلطه یک حکومت دیکتاتور دردش شاید بیشتر از گلوله ای باشه که به قلب می شینه. می دونم برای ما آدمهایی که قرنهاست رنگ آزادی را ندیدیم، شاید اصلا راه مسالمت آمیزی وجود نداشته باشه.... اما این را می دونم که اون روزهایی که ادمها وسط خیابونهای تهران یکی یکی زمین می افتادن، قلبم هزار پاره شد.
چند روز پیش از آدمی که می گفت برای آزادی باید کشته داد، پرسیدم تو حاضری بهای این آزادی خون عزیزترینت آدم زندگیت باشه؟ جوابم را نداد.
من خرداد پارسال وقتی عزیزترین آدم زندگیم وسط خیابونهای تهران بود، خیلی به این سوال فکر کردم. هیچ وقت نگفتم نرو و به رفتنش هم افتخار کردم. اما با خودم که صادق باشم آزادی که بهاش خون عزیزترینم باشه را نمی خوام.
امروز که دیدم وزیر امور خارجه فرانسه گفته: در شان انسان نیست که به خاطر دفاع از عقاید جان انسان را از دست بدهد. یاد ترس های خودم افتادم
وقتی اشکهای اون دختر مصری را دیدم که می گفت می خواستن اعتراضشون مسالمت آمیز باشه و با خشونت های امروز نمی دونه کار به کجا می کشه. یاد عاشورای پارسال افتادم




نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین