از دست خودم عصبانی ام. بلد نیستم که باید چه کار کنم با حال الانم. مثل آدمهای گیج و ویج نشسته ام وسط معرکه دلم نمی خواهد بساط هفت بیجارم را جمع کنم.... هرکس دیگه ای جای الان من بود بلد بودم چکار کنم که حالش بهتر بشه، بخنده، زندگی کنه. برای خودم اما دلم نمی خواد نسخه بپیچم. انگار که لج کرده ام با خودم. توضیحش خیلی سخته ولی دلم فقط یه ویرانی بزرگ می خواد.
می خوام این همه دلتنگی را فریاد بزنم بلکه آروم بگیرم ونمی تونم. خجالت می کشم. خجالت می کشم از ژیلا، از امین، از مهسا، از همه اونایی که دردشون فقط دلتنگی نیست و نگرانی هم هست. که عزیزشون الان پشت اون دیوارهای بلند لعنتیه.
این خجالت اما چیزی از دلتنگی من کم نمی کنه. وقتی آدم نفسش بنده به یکی دیگه و فقط با بودن اونه که آروم می گیره. دوری اصلا هیچ درمونی نداره. ننشستم اینجا به زنجموره. دارم زندگی می کنم. درس می خونم. تفریح می کنم. خوش می گذرونم. اما دلتنگیه کم نمیشه. کمرنگ هم نمیشه.
شاید بیشتر از دلتنگی اینکه یه نیرویی خارج از اراده ما این دوری را بهمون تحمیل کرده ازارم می ده. اگه تصمیم گرفته بودیم که دو سال یا ده سال از هم دور باشیم، می تونستم از پسش بربیام. اما اینکه این مرزهای لعنتی دیوار شدن بین مون را نمی فهمم. اولین بار هم نیست این اجبار. از هم کم دور نبودیم توی این سالها، اما هر وقت که بخاطر دیوارهای بلندی که به روم قفل شده بود و مرزهایی که اجازه رد شدن ازشون را نداشتم جدایی را تحمل کردم، کم طاقت تر بودم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین