از دست خودم عصبانی ام. بلد نیستم که باید چه کار کنم با حال الانم. مثل آدمهای گیج و ویج نشسته ام وسط معرکه دلم نمی خواهد بساط هفت بیجارم را جمع کنم.... هرکس دیگه ای جای الان من بود بلد بودم چکار کنم که حالش بهتر بشه، بخنده، زندگی کنه. برای خودم دلم نمی خواد نسخه بپیچم. انگار که لج کرده ام با خودم. توضیحش خیلی سخته ولی دلم یه ویرانی بزرگ می خواد.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین