قدرت تصمیم گیریم را از دست دادم
قدرت بینایی ام را هم انگار. دیروز بخاطر اینکه نمی تونستم آیکون پرینت را پیدا کنم هار هار گریه می کردم. بعد وسط گریه خنده ام گرفته بودم که خب من الان برای چی دارم اینطوری اشک می ریزم.
وقتی که ماشینه توی چند میلمتریم ترمز زد هم باز خنده ام گرفته بود جای ترس. اصلا نمی فهمیدم چرا وسط خیابون بودم وقتی چراغ قرمز بود و شب بود و بارون هم بود.
فکر می کنم مشکل اساسی الان اینه که فرماندهی کنترل ذهنم رفته الواتی اینقدر که اوضاع شیر تو شیره


پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین