پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2011
فاصله فاصله فاصله فاصله
کله سحری آفتاب اینقدر پر زور بود که با لبخند از خواب بیدار بشم
1.هزار تا کار نکرده دارم و نشستم اینجا کلمه ها را می نویسم و پاک می کنم و هیچ کدومشون اونی نیستن که بتونم باهاشون حرف بزنم که بفهمم اینهمه تنهایی آدمها و این میل به گریز از همه چی و همه کس از کجا میاد؟ که چرا دلم می خواد اصلا مثل لاک پشته می تونستم هر وقت که می خوام بخزم توی لاکم و همونجا قایم بشم.

می گم همیشه اون خونه را دوست داشتم و خیلی وقتها دلم براش تنگ میشه می گه خونه می مونه تا تو بیایی
،و من بعد مدتها دوباره هوایی خونه مون به سرم می زنه. با اون دیوارهای آبی و خاکیش که خودمون رنگ کردیم، براش یه آیکون گل و گشاد خنده می فرستم و دلم می خواد از پشت سکوتم؛ اشکها را نبینه. چه فایده داره که بگم من مدتها است هیچ خونه ای ندارم و حتی توی خوابهام هم همه دست و پا زدنم برای رسیدن به خونه بی فایده است.
حرفها قلبمه می شن توی دلم و نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم وقتی که نمی نویسمشون. نوشتن تنها چیزیه که رهام می کنه. فرقی نمی کنه که غم باشه یا شادی، نگرانی باشه یا هیجان. نوشتن رها شون می کنه تا مثل یه زورق راه خودشون را برن. خیلی .وقتها هم چاره نیست و برای اینه که اسیر تکرار می شم. مثل قصه راحله که بارها و بارها گفتم و نوشتم و تموم نمیشه برام. شاید هم برای اینکه نتونستم اونی که واقعا دیدم را بنویسم.شاید کلمه کردن واقعیتی که اتفاق افتاده هنوز در توان من نیست. درست مثل این سرخوشی که الان قلبم را گرفته. مثل این آرامشی که بعد دیدنت دارم و نمی دونم چی شد که فقط نگاه کردن به تو همه اون حجم عظیم پریشانی را دود کرد و فرستاد به هوا. بیشتر از هرچیزی متعجبم از این حس. که نمی فهمم چطوری میشه قلب ادم اینطوری سرشار بشه. فقط هیجان های عاشقانه نیست. شاید اصلا هیجان های عاشقانه نباشه. چیزی ماورای اونه. چیزی که به کیفیت زندگی برمی گرده، . راستش را بخواهی فکر می کردم شاید عادت کردم بهت. مثل خیلی چیزهای دیگه که آدم بهشون عادت می کنه. اشتباه می کردم اما.واقعیت اینه که حالا می دونم که به تنهایی عادت کر…
1. یک کم ترسناکه که می بینی  بعد از رفتنش برگشتی به روال عادی زندگی ات، که روال عادی زندگی ات شده تنهایی، شده بدون او بودن. که وقتی هست انگار مهمون داری و هی مراقبی همه چیز روبراه باشه، که وقتی می ره دستات را می ذاری توی جیبت دوباره و تنهایی راه می افتی به گز کردن خیابان ها......
2.یادم رفته بود چطوری توی سر و کله هم می زدیم و هفت هشت تایی هی می پریدیم توی حرف همدیگه و تند و تند جرف می زنیم و نقشه می ریختیم برای فرداها.... آدمهایی که سالها دور یه میز با هم کردن، حالا چطور می تونن دستاشون را از چهار گوشه دنیا به هم بدن و به جای دیدن همدیگه، همدیگه را خیال کنند؟
3. کم کم دارم با این شهر هم دوست می شم. چهار ماهه که اینجام و اینقدر به فکر رفتن بودم حتی به یک خیابون و یک کافه هم دل نبستم، اونم منی که هرجا می رسم، مثل گربه بو می کشم و جای خودم را پیدا می کنم. حالا که فکر رفتن را از کله ام انداختم بیرون و می دونم که هیچ هیچ شش ماه دیگه هم موندگارم، دارم به اهلی کردن شهر فکر می کنم.