1. یک کم ترسناکه که می بینی  بعد از رفتنش برگشتی به روال عادی زندگی ات، که روال عادی زندگی ات شده تنهایی، شده بدون او بودن. که وقتی هست انگار مهمون داری و هی مراقبی همه چیز روبراه باشه، که وقتی می ره دستات را می ذاری توی جیبت دوباره و تنهایی راه می افتی به گز کردن خیابان ها......

2.یادم رفته بود چطوری توی سر و کله هم می زدیم و هفت هشت تایی هی می پریدیم توی حرف همدیگه و تند و تند جرف می زنیم و نقشه می ریختیم برای فرداها.... آدمهایی که سالها دور یه میز با هم کردن، حالا چطور می تونن دستاشون را از چهار گوشه دنیا به هم بدن و به جای دیدن همدیگه، همدیگه را خیال کنند؟

3. کم کم دارم با این شهر هم دوست می شم. چهار ماهه که اینجام و اینقدر به فکر رفتن بودم حتی به یک خیابون و یک کافه هم دل نبستم، اونم منی که هرجا می رسم، مثل گربه بو می کشم و جای خودم را پیدا می کنم. حالا که فکر رفتن را از کله ام انداختم بیرون و می دونم که هیچ هیچ شش ماه دیگه هم موندگارم، دارم به اهلی کردن شهر فکر می کنم. 

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین