حرفها قلبمه می شن توی دلم و نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم وقتی که نمی نویسمشون. نوشتن تنها چیزیه که رهام می کنه. فرقی نمی کنه که غم باشه یا شادی، نگرانی باشه یا هیجان. نوشتن رها شون می کنه تا مثل یه زورق راه خودشون را برن. خیلی .وقتها هم چاره نیست و برای اینه که اسیر تکرار می شم. مثل قصه راحله که بارها و بارها گفتم و نوشتم و تموم نمیشه برام. شاید هم برای اینکه نتونستم اونی که واقعا دیدم را بنویسم.شاید کلمه کردن واقعیتی که اتفاق افتاده هنوز در توان من نیست. درست مثل این سرخوشی که الان قلبم را گرفته. مثل این آرامشی که بعد دیدنت دارم و نمی دونم چی شد که فقط نگاه کردن به تو همه اون حجم عظیم پریشانی را دود کرد و فرستاد به هوا.
بیشتر از هرچیزی متعجبم از این حس. که نمی فهمم چطوری میشه قلب ادم اینطوری سرشار بشه. فقط هیجان های عاشقانه نیست. شاید اصلا هیجان های عاشقانه نباشه. چیزی ماورای اونه. چیزی که به کیفیت زندگی برمی گرده، .
راستش را بخواهی فکر می کردم شاید عادت کردم بهت. مثل خیلی چیزهای دیگه که آدم بهشون عادت می کنه. اشتباه می کردم اما.واقعیت اینه که حالا می دونم که به تنهایی عادت کردم و به بی تو زندگی کردن. .

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین