خونه را تمیز کردم، سبزه جلوی آفتاب داره ریز ریز جوانه می زنه، ملافه های نو خریدم به رنگ برگهایی که این روزها آرام آرام جوانه می زنند. پنجره را باز کردم که هوای بهار اتاقم را پر کند. دیروز می خواستم سنبل بخرم برای سفره هفت سین و چند شاخه بیدمشک مثل هر سال که مامان از سرپل تجریش می خرید، لحظه آخر بی خیالش شدم. زن گل فروش با آن موهای قرمزش داشت آخرین شاخه های بیدمشک را می گذاشت داخل ون که بساطش را جمع کنه و بره و من بی خیال بیدمشک و سنبل شدم، حتی بی خیال سفره هفت سین.رفتم رستوران فسقلی که تازه پیدا کردم ویک غذای پنج یورویی تایلندی خوردم. از اونایی که می ریزن توی باکس کاغذی و میشه نشست روی صندلی های جلوی مغازه خورد. بعدش هم اینقدر که نای راه رفتن تا ایستگاه اتوبوس را نداشتم، تاکسی
گرفتم و برگشتم خانه، امروز صبح اما، درختی که درست جلوی پنجره ام شکوفه زده، نگذاشت که بی خیال همه چی باشم. خونه را تمیز کردم و دارم می رم که سنبل و بیدمشک بخرم. پیدا هم نکردم گلدونهای کوچولوی بنفشه می خرم و می چینم روی هره کنار پنجره.
خیلی مهم نیست که نوروزه، وقتی که خونه نیستم وحتی اینجا هم خونه خودم را ندارم و دلهامون هم شاد نیست. خیلی مهم نیست که نوروزه فقط یه عالمه ادم توی همین روزها پشت میله های زندان هستن و من خوب می دونم این روزها را پشت دیوار زندان بودن یعنی چه؟ دلم غم داره بیشتر از شادی، دلم غم داره که زورم به این مرزهای لعنتی نمی رسه و دورم از آدمهایی که دوستشون دارم،
زور من از غم اما بیشتره، نوروز هم یه بهانه است فقط ، مثل سن پاتریک، مثل چهارشنبه سوری، مثل هالوین، مثل همه روزهایی که میشه یه بهانه الکی برای شاد بودن پیدا کرد و چند ساعتی بی خیال دنیا شد و نفس کشید.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین