پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2011
مرگ ترس داره. نمی دونم این ترس از مرگ کجا میاد.شاید از ناتوانی ما در برابرش. شاید از اینکه اینهمه ناگهانیه. شاید از اینکه نمی تونیم بفهمیم چی به سر ادمی میاد که از دست دادیمش. ترسیدم از مرگ و می دونم همه سرمای این روزها به خاطر همینه
چرا  من هی خوابت را می بینم وقتی تو بیداری هیچ راهی وجود نداره؟
چی توی مرگ هست که اینطوری غم را هوار می کنه روی دل ادم؟ اونقدر بهم نزدیک نبودیم که جای خالیش برام خیلی پررنگ . باشه. چرا پس این بغض لعنتی تموم نمیشه؟می دونم که نصف بغضم برای یارشه که تنها شده و نمی دونم با اون همه رنجی که از سر گذرونده و هنوز درگیرش هست می تونه از پس این یکی هم بربیاد یا نه؟ ولی همه اش مال این نیست. مال مرگه. تلخی مرگ آدمی که می شناختیش.می خوندیش. زنده بود و پر از زندگی. تلخی مرگ ادمی که یکی از ما بود.

خانوم هاویشان

خانوم هاویشان شدم دوباره، خوبی تنها زندگی کردن اینه که اگه خوشی با خانوم هاویشان بودنت، می تونی ادامه اش بدی.  آدما گاهی نیاز دارن همه پرده‌ها را بکشن، با هیچ کس حرف نزنن، غذاشون را توی تخت بخورن  و کتابها و لپ تاپشون تمام روز کف اتاق ولو باشه. نه که لزوما حالشون بد باشه، بیشتر شاید نیاز به یک فراموشی یا سکوت عمیق و شاید هم یک شبه مرخصی از آدم بودنه. شنبه پرده‌ها را کنار می زنم که  معلوم نباشه نور خورشید به خودش ندیده این خونه، تا اون موقع می تونم خوش باشم با خانوم هاویشانم.

خانه

دیروز وقتی در اتاق را باز کردم و چشمم افتاد به آفتابی که پهن شده بود روی تخت و چوب‌های کف زمین و گل‌های قرمزی شمعدانی را دیدم که چطور خم شدن روی قاب عکس دو نفره ما، برای اولین بار بعد از دو ماه و نیم احساس کردم اینجا را دوست دارم. لج کرده‌ام با خودم و انگار دلم نمی‌خواد دیگه به هیچ خونه‌ای دل بدم، نمی دونم از وقتی که شنیدم خونه آقاجون و مادر جون را خراب کردن از دل بستن به هرچی خونه است ترسیدم یا از اون شبی که خونه کوچک دو نفره مان را که اون روزها برام تنها جای امن دنیا بود گذاشتم و آمدم. خونه آقاجون و مادرجون، خونه بود با همه معنایی که این کلمه داره. یک خونه با دیوارهای سفالی و سقف شیروانی که وقت شرشر بارون، حیاطش با اون درختهای انبه و انجیر، خود خود بهشت بود. یک زمانی بزرگترین دلخوشی من اون لحظه ای بود که ماشین هنوز نایستاده درش را باز کنم و زودتر از همه زنگ بزنم و بپرم توی آغوش گرم و نرم مادرجون و بذارم تا دلش می خواد ماچم کنه، اون تک بوسه آقاجون روی پیشونی‌ام هم به اندازه همه ماچ‌های گنده مادرجون مزه داشت.بعد مثل کولی ها لباس درنیاورده به همه جای خونه سرک می کشیدم. از دونه دونه…
از همون کله صبح که افتاب پهن شد روی تختم گفتم امروز حتما می رم بیرون و یک ساعتی راه می رم. اینقدر نرفتم و چسبیدم به این کاناپه و لپ تاپ که آفتاب رفت

نجات دهنده در گور خفته است

یک ماه آینده را قراره فقط روی کیس های اعدام کار کنم.برای منی که الان نزده می رقصم خیلی آسان نخواهد بود احتمالا. هر بار که اسم یکی شون را می بینم و چشمم به عکسهاشون می افته چیز ته قلبم تکان می خوره. امروز چند جا دیدم که اسیه خطاب به دلارا نوشته بود ببخش که نتونستم به قولم عمل کنم و من هی یاد قولی می افتادم که زورم نرسید پاش بایستم. فرق اعدام با بقیه مرگ ها اون آگاهی لعنتی است که فرد اعدام شونده و اطرافیانش از وقوع حتمی مرگ دارند. در بقیه حالا مرگ فقط یک احتماله و هیچ قصد عامدانه‌ای اینطور خودش را تحمیل نمی کنه. موقع اعدام اما تو می دونی که داری می ری پای چوبه دار و نجات دهنده هم در گور خفته است.
خواب دیدم مرده. رابطه مون همینطوری بود. همین قدر دور دور دور. با این همه وقتی شنیدم که دیگه نیست، کاملا حس کردم که یک چیزی از زندگی ام کم شده. یک حفره خالی بزرگ. گیج شده بودم و دلم می خواست کسی بگه خبر دروغه.بیدار که شدم هنوز منگ بودم. دلم می خواست بهش تلفن کنم و با شنیدن صداش آرام بشم از وحشتی که هنوز از نبودنش حس می کردم. تلفن نکردم. می دونستم که فایده ای نداره. می دونستم که گاهی اوقات با وجود همه مهری که به کسی داری باید قبول کنی که دیگه نداریش و هیچ چیزی نمی تونه اون رابطه مرده را زنده کنه.
هیچ چیز واقعی‌ای وجود نداره و واقعی اینجا مخالف مجازی نیست، مخالف وجود داشتنه
مثل آدمی که وسط آب گل آلود ماهی گرفته باشه، حرفش را زده، جوابش را گرفته و حالا.... فکر می کنه که راه جلوی روش بازه.ترس داره و لذت توامان. مثل همان  زنی که توی خواب پرواز می کرد و از نرسیدن پاهاش به زمین، هم می ترسید و هم خوش بود.  نمی دونه جوابی که گرفته چقدر صادقانه و واقعی بود، اما شاید مهم نباشه اصلا. مهم این بود که حرفش را بزنه،که خاطرش جمع باشه یک روزی این را گفته، که حتی بشنوه که اصلا هم اینطوری نیست که تو فکر می کنی. نیست اصلا؟ نمی دونه. دلش می خواد که نباشه. واقعا می خواد. نه برای الانش.برای الانش سخت بود شنیدن اون جوابی که حتی مکث هم توش نبود. برای وقتی که فقط گیر همین باشه اما خوبه، خیلی خوب. خوبه که گاهی بدونی هیچ گیره ای نیست که پات دم رفتن بهش گیر کنه.
هر وقت می نویسم آدمیزاد، یکی بهم می گه پس حوا چی؟ راست می گه "حوازادم" من بیشتر از آنکه آدمیزاد باشم هیچ چیزم هم نه به آدم رفته و نه به آدمیزاد جماعت
بعضی آدمها هستند که اصلا سرگشته به دنیا آمده اند. نه که فقط بخواهند بزنند زیر میز کافه، اصلا راه و رسم و قاعده پشت میز نشستن را بلد نیستند.نه که بلد بودنش سخت باشد، اعتباری ندارد برایشان، یا شاید هم چه می دانم از قبیله ای دیگر هستند.
بعضی هاشان از آن مدل های جهان و کار جهان جمله بر هیچ است، هستند و بعضی هاشان هم شورشیان آرمان خواه. من هر دو دسته را عاشقم، و به آن آدمهای روتین اتو کشیده ای که دارن همانطوری که "باید" زندگی شان را می کنند ترجیح می دهم. ترجیح می دهم یعنی کنارشان بیشتر "خودم" هستم. این "خودم" بودن لزوما آسان تر نیست، اما سختی اش برایم قابل قبول تر است. شاید هم قابل تحمل تر.
گاهی اوقات تا مرز آن ادم های زندگی روتین داشتن جلو می روند. گاهی خسته می شوند و لی لی کنان جلو می روند، یک قدم جلو، یک قدم عقب و خیره و گیج و ویج به نظم و نسق دنیا نگاه می کنند.نه که نفی اش کنند لزوما، فقط نظام این نظم را نمی فهمند.
من خودم خیلی وقتها فکر می کنم ادمها بیش از حد همه چیز این دنیا را جدی گرفته اند. خنده ام می گیرد وسط جدی ترین دعواها و دلم می خواهد بروم یک گوشه ی…
گیج و منگ و تلو تلو خوران در اولین کافه ای که جلو راهش بود را باز کرد و رفت تو. همین که یک میز خالی کنار در پنجره بزرگ روبه خیابان داشت کافی بود.پریز برق را که کنار صندلی دید، لپ تاپش را بیرون آورد و یک قوری چای سفارش داد. . وسطهای فنجان دوم چای یادش آمد چرا آنهمه ترسیده بود. همه اش تقصیر کوندرا بود که یادش آورده بود بار سبک هستی چقدر می تونه تحمل ناپذیر باشه. بعضی کلمه ها مثل شرابند. وقتی می خوانی نمی دونی که چطور رسوب کردن توی جانت. فقط وقتی از جا بلند می شی می فهمی که چقدر گیجی. مستی دلش می خواست دوباره. نمی ترسید که دوباره بترسه و فکر کنه که دنیا وارونه شده. فایل پی دی اف بارهستی را که باز کرد.دوباره دلش لرزید.یادش افتاد دنیا چرا وارونه شده بود؟ یا می ترسید که دوباره بترسه؟ اشک ریختن گاهی فقط یک دلیل نداره. دخترک پای دخل که با دو تا دستمال قرمز اومد کنارش، هنوز خودش توی کافه بود و دو تا زن بالای 70 سال چند تا میز آن طرف تر. فصل دوم کتاب که تمام شد، رستوران پر از دختر پسرهای جوانی بود که همه شان پیتزا سفارش داده بودند و به جای افتاب گل و گشادی که پهن شده بود کف کافه، بوی نم بار…
ترسیده بودم، انگار وسط یک طوفان گیر کرده باشم و راه فراری نباشد، یا بدتر انگار دنیا دارد وارونه می شود. وسط تخت نشسته بودم، دور خودم می چرخیدم و گریه می کردم. نمی دانم چه مرگم شده بود و چرا یک دفعه اینطور هول کرده بودم؟ دل شوره نبود. نمی ترسیدم که جایی، کسی چیزی شده باشد؟ برای خودم ترسیده بودم.آنقدر که تا یکی آرامم نمی کرد، قرار نمی گرفتم. می دانستم که خوابیده، اما تلفن کردم،همینطور هق هق می کردم و می گفتم می ترسم. حرف بزن با من. صدا می خواستم. صدایی که آرامم کند فقط. که بگوید نترس و من نترسم. دلیل گریه هایم را میدانم. خسته بودم، دلخور بودم، استانه تحملم پایین آمده. دلم تنگ شده. اما آنهمه ترس از کجا آمده بود؟ از چه ترسیده بودم نصفه شبی که آنطور می لرزیدم؟