ترسیده بودم، انگار وسط یک طوفان گیر کرده باشم و راه فراری نباشد، یا بدتر انگار دنیا دارد وارونه می شود. وسط تخت نشسته بودم، دور خودم می چرخیدم و گریه می کردم. نمی دانم چه مرگم شده بود و چرا یک دفعه اینطور هول کرده بودم؟
دل شوره نبود. نمی ترسیدم که جایی، کسی چیزی شده باشد؟ برای خودم ترسیده بودم.آنقدر که تا یکی آرامم نمی کرد، قرار نمی گرفتم. می دانستم که خوابیده، اما تلفن کردم،همینطور هق هق می کردم و می گفتم می ترسم. حرف بزن با من. صدا می خواستم. صدایی که آرامم کند فقط. که بگوید نترس و من نترسم.
دلیل گریه هایم را میدانم. خسته بودم، دلخور بودم، استانه تحملم پایین آمده. دلم تنگ شده. اما آنهمه ترس از کجا آمده بود؟ از چه ترسیده بودم نصفه شبی که آنطور می لرزیدم؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین