گیج و منگ و تلو تلو خوران در اولین کافه ای که جلو راهش بود را باز کرد و رفت تو. همین که یک میز خالی کنار در پنجره بزرگ روبه خیابان داشت کافی بود.پریز برق را که کنار صندلی دید، لپ تاپش را بیرون آورد و یک قوری چای سفارش داد. . وسطهای فنجان دوم چای یادش آمد چرا آنهمه ترسیده بود. همه اش تقصیر کوندرا بود که یادش آورده بود بار سبک هستی چقدر می تونه تحمل ناپذیر باشه. بعضی کلمه ها مثل شرابند. وقتی می خوانی نمی دونی که چطور رسوب کردن توی جانت. فقط وقتی از جا بلند می شی می فهمی که چقدر گیجی.
مستی دلش می خواست دوباره. نمی ترسید که دوباره بترسه و فکر کنه که دنیا وارونه شده. فایل پی دی اف بارهستی را که باز کرد.دوباره دلش لرزید.یادش افتاد دنیا چرا وارونه شده بود؟ یا می ترسید که دوباره بترسه؟ اشک ریختن گاهی فقط یک دلیل نداره.
دخترک پای دخل که با دو تا دستمال قرمز اومد کنارش، هنوز خودش توی کافه بود و دو تا زن بالای 70 سال چند تا میز آن طرف تر. فصل دوم کتاب که تمام شد، رستوران پر از دختر پسرهای جوانی بود که همه شان پیتزا سفارش داده بودند و به جای افتاب گل و گشادی که پهن شده بود کف کافه، بوی نم بارون همه جا را گرفته بود. داشت باران می امد. تند و تیز و بی وقفه مثل بارون های خونه  پدری وسط کوچه پس کوچه های رشت. جایی هم برای گریه هاش نبود حتی اگه روی صندلی رو به دیوار می نشست که دخترک موبور اسپانیایی اشکهاش را نبینه..

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین