بعضی آدمها هستند که اصلا سرگشته به دنیا آمده اند. نه که فقط بخواهند بزنند زیر میز کافه، اصلا راه و رسم و قاعده پشت میز نشستن را بلد نیستند.نه که بلد بودنش سخت باشد، اعتباری ندارد برایشان، یا شاید هم چه می دانم از قبیله ای دیگر هستند.

بعضی هاشان از آن مدل های جهان و کار جهان جمله بر هیچ است، هستند و بعضی هاشان هم شورشیان آرمان خواه. من هر دو دسته را عاشقم، و به آن آدمهای روتین اتو کشیده ای که دارن همانطوری که "باید" زندگی شان را می کنند ترجیح می دهم. ترجیح می دهم یعنی کنارشان بیشتر "خودم" هستم. این "خودم" بودن لزوما آسان تر نیست، اما سختی اش برایم قابل قبول تر است. شاید هم قابل تحمل تر.

گاهی اوقات تا مرز آن ادم های زندگی روتین داشتن جلو می روند. گاهی خسته می شوند و لی لی کنان جلو می روند، یک قدم جلو، یک قدم عقب و خیره و گیج و ویج به نظم و نسق دنیا نگاه می کنند.نه که نفی اش کنند لزوما، فقط نظام این نظم را نمی فهمند.

من خودم خیلی وقتها فکر می کنم ادمها بیش از حد همه چیز این دنیا را جدی گرفته اند. خنده ام می گیرد وسط جدی ترین دعواها و دلم می خواهد بروم یک گوشه یک قل دو قل خودم را بازی کنم. نمی شود خیلی وقتها. گیر می کنی وسط صف و اصلا راه تکان خوردن نیست. مثل همان کرم زرد کوچکی که توی کتاب "در تکاپوی معنا" بود و گیر کرده بود وسط ان هیاهوی کرمها که می خواستند از تلی که به هیچ جا نمی رسید بالا بروند واخرش رفت توی پیله خودش به هوای پروانه شدن. بدی اش به این است که رویای پروانه شدنی هم نیست، وقتی که سقف جهان کوتاه کوتاه است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین