مثل آدمی که وسط آب گل آلود ماهی گرفته باشه، حرفش را زده، جوابش را گرفته و حالا.... فکر می کنه که راه جلوی روش بازه.ترس داره و لذت توامان. مثل همان  زنی که توی خواب پرواز می کرد و از نرسیدن پاهاش به زمین، هم می ترسید و هم خوش بود. 
نمی دونه جوابی که گرفته چقدر صادقانه و واقعی بود، اما شاید مهم نباشه اصلا. مهم این بود که حرفش را بزنه،که خاطرش جمع باشه یک روزی این را گفته، که حتی بشنوه که اصلا هم اینطوری نیست که تو فکر می کنی.
نیست اصلا؟ نمی دونه. دلش می خواد که نباشه. واقعا می خواد. نه برای الانش.برای الانش سخت بود شنیدن اون جوابی که حتی مکث هم توش نبود. برای وقتی که فقط گیر همین باشه اما خوبه، خیلی خوب. خوبه که گاهی بدونی هیچ گیره ای نیست که پات دم رفتن بهش گیر کنه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین